خطاب با خود و خاتمهء كتاب
هم سخن اينگونه كه گفتى به است * زانچه بگفتى و شنفتى به است
شعر چو گويى همه در شرع گوى * گه سخن از اصل و گه از فروع گوى
بهر غزالان چو غزلگو شدى * مويى نرزى خود اگر مو شوى
در ره توحيد سخن دلكش است * مدحت ارباب حقايق خوش است
شعر تو از تارك شعرى گذشت * نثر تو از نثره به معنى گذشت
سنجق بر قبهء خضرا زدى * مولو در كاخ مسيحا زدى
حاصل آن چيست به ديگر سراى * پاى بر اين هر دو نه و بر سر آى
نامهيى آراستى از راستى * افشاندى بر مهر و مه آستى
درد و سر مهرخش برانگيختى * خاك به چشمان عدو ريختى
حاصل عمرت سخنى چند بود * آن هم از آن شوخ شكرخند بود
از مثنوى بكتاشنامه موسوم به گلستان ارم
به نام آنكه بىنامش بنامه * نمىگردد روان از عجز خامه
همه عالم به نورش گشته پيدا * ولى خود نه نهان و نى هويدا
به هر ذرهء ز نور آفتابش * ظهورى و ظهورش خود حجابش
ظهور جمله هستيها به نورش * خفاى ذاتش از فرط ظهورش
همه كارش عجايب در عجايب * به هرجا حاضر و از جمله غايب
نخستين گوهر درياى جودش * خرد مىبود و آمد در سجودش
به آدم پرتوى از آن خرد داد * كه تشخيص عيار نيك و بد داد
دلش چون سينهء سينا از آن بود * به حكمتهاى حق بينا از آن بود
ز حق اين علم و دانش گشته پيدا * كجا زين دانش آيد حق هويدا
به عشق اين راه بسپردن ببايد * كه بىعشق از خرد كارى نيايد
خداوندا تو خود دانى كه چونى * كه از ادراك و عقل ما برونى
اگر بر ما فروگيرى خطا را * فروگيريم دامن مصطفى را