تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1993

مساهمون:

ص١٩٩٣

خطاب با خود و خاتمهء كتاب

هم سخن اين‌گونه كه گفتى به است * زانچه بگفتى و شنفتى به است شعر چو گويى همه در شرع گوى * گه سخن از اصل و گه از فروع گوى بهر غزالان چو غزل‌گو شدى * مويى نرزى خود اگر مو شوى در ره توحيد سخن دلكش است * مدحت ارباب حقايق خوش است شعر تو از تارك شعرى گذشت * نثر تو از نثره به معنى گذشت سنجق بر قبهء خضرا زدى * مولو در كاخ مسيحا زدى حاصل آن چيست به ديگر سراى * پاى بر اين هر دو نه و بر سر آى نامه‌يى آراستى از راستى * افشاندى بر مهر و مه آستى درد و سر مهرخش برانگيختى * خاك به چشمان عدو ريختى حاصل عمرت سخنى چند بود * آن هم از آن شوخ شكرخند بود

از مثنوى بكتاش‌نامه موسوم به گلستان ارم

به نام آنكه بىنامش بنامه * نمىگردد روان از عجز خامه همه عالم به نورش گشته پيدا * ولى خود نه نهان و نى هويدا به هر ذرهء ز نور آفتابش * ظهورى و ظهورش خود حجابش ظهور جمله هستيها به نورش * خفاى ذاتش از فرط ظهورش همه كارش عجايب در عجايب * به هرجا حاضر و از جمله غايب نخستين گوهر درياى جودش * خرد مىبود و آمد در سجودش به آدم پرتوى از آن خرد داد * كه تشخيص عيار نيك و بد داد دلش چون سينهء سينا از آن بود * به حكمتهاى حق بينا از آن بود ز حق اين علم و دانش گشته پيدا * كجا زين دانش آيد حق هويدا به عشق اين راه بسپردن ببايد * كه بىعشق از خرد كارى نيايد خداوندا تو خود دانى كه چونى * كه از ادراك و عقل ما برونى اگر بر ما فروگيرى خطا را * فروگيريم دامن مصطفى را