تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1987

مساهمون:

ص١٩٨٧
صحرا از سرها پرگوى بود * هر طرف رود ز خون جوى بود صبحگهان ديگر برخاستند * ميسره و ميمنه آراستند

ذكر رزم صفين و محاربهء صفين

تير دگرباره پريدن گرفت * تيغ دگرباره بريدن گرفت بهر كمين پشت كمان خم گرفت * وز خم او چشم زره نم گرفت كارگه جولهگان كارزار * بوده در آن پود تن و تير تار رفت چو عمار به خلد برين * تيغ برافراخت شه بىقرين لحظه‌اى از قتل درنگى نكرد * نامد يك روز كه جنگى نكرد قلب عزازيل تپيدن گرفت * رنگ سرافيل پريدن گرفت گشت تتق گرد چو بارنده ميغ * بارانش از خون به دو برقش ز تيغ طبع هوا كورهء حداد شد * روى زمين جنت شداد شد هر قدمى آهن پوينده بود * هر طرفى روين روينده بود پيكر سيمين سلب برف‌گون * ز آذر زنگارى شنگرف‌گون از تن و از خون تن آن گروه * كوه چو دريا شد و دريا چو كوه نخل سنان لاله و بيجاده‌بار * لاله‌اش اشكوفه و بيجاده‌بار سمكه و ثور زمى از انفكاك * اين به سما مانده وان بر سماك گوش و دم بارهء پولاد نعل * زمرد الماس صفت كرده لعل جر كمان گوش فلك كرده كر * بيلك جورانده بهر جوى و جر گردان را از پس زخم درشت * روى همىآمده پيدا ز پشت مركبشان تا به دوال ركاب * چون بط در شط شده در خون ناب دكهء خراز به هر گوشه بود * بلكه خود اين خرمن و آن خوشه بود اسبان وامانده ز بس تاز و تك * روين‌سان خشك شده خون برگ اسب رها كرده فرود آمدند * تيغ همى روى برو برزدند جاى علمدار و علامت نماند * باقى جز نام قيامت نماند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1987 | رضا قليخان هدايت