بسكه شتابان به هوا سر ز تيغ * گفتى كو بارد چوگان ز ميغ
روبهكان سوى على تاختند * شير خدايى را نشناختند
بازوى يزدان ولى راستين * برزد تا ساعد خويش آستين
گفت به شمشيرش كى ذو الفقار * باز مرا با تو فتادست كار
قرنى آسوده بدى در قراب * وز خون دريا ننمودى سراب
چهرت شد آژده در زير زنگ * اينك زنگت بزدايم به جنگ
از خون بر گونهء روناس باش * لعلى برنده چو الماس باش
گفت و برآشفت و كشيد آن حسام * شيرى خميده بجست از كنام
بارقهاش سوخت جهان را چو برق * فرقى نگذاشت به خفتان و فرق
شيران زان شير چو آگه شدند * پويان در ثقبه چو روبه شدند
تيغ به كف بر سر صف پويه كرد * ماهى بر گاو زمين مويه كرد
اسب چنان تاخت كه گفتى صباست * خصم چنان ريخت كه گفتى وباست
رخش چنان گرم كه خورشيد شرق * تيغ چنان تند كه سوزنده برق
گرد شد و مركب پيدا نبود * زخم عيان تيغ هويدا نبود
با تك آن آهن چون شعله گرم * با تف اين جوشن چون موم نرم
هركه بدان صارم گشتى دو چار * گر يك بودى دو شدى ور دو چار
ابرصفت گرد برآمد به مهر * ژالهصفت خون بچكيد از سپهر
زان صف و زين صف به زمان نبرد * مرد همى زن شدى و زن چو مرد
رايت ابليس نگونسار شد * خوار كن آدم خود خوار شد
نخل ولايت به نو اشكوفه كرد * شاه ولى رخ بهسوى كوفه كرد
مژدهء اين فتح سوى شام شد * صبح امير اموى شام شد
دعوى خون كرد و غم خون نداشت * غير دم و حيلت و افسون نداشت
آمد و در منزل صفين بماند * منتظر رزم شه دين بماند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1985
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٨٥