تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1985

مساهمون:

ص١٩٨٥
بس‌كه شتابان به هوا سر ز تيغ * گفتى كو بارد چوگان ز ميغ روبهكان سوى على تاختند * شير خدايى را نشناختند بازوى يزدان ولى راستين * برزد تا ساعد خويش آستين گفت به شمشيرش كى ذو الفقار * باز مرا با تو فتادست كار قرنى آسوده بدى در قراب * وز خون دريا ننمودى سراب چهرت شد آژده در زير زنگ * اينك زنگت بزدايم به جنگ از خون بر گونهء روناس باش * لعلى برنده چو الماس باش گفت و برآشفت و كشيد آن حسام * شيرى خميده بجست از كنام بارقه‌اش سوخت جهان را چو برق * فرقى نگذاشت به خفتان و فرق شيران زان شير چو آگه شدند * پويان در ثقبه چو روبه شدند تيغ به كف بر سر صف پويه كرد * ماهى بر گاو زمين مويه كرد اسب چنان تاخت كه گفتى صباست * خصم چنان ريخت كه گفتى وباست رخش چنان گرم كه خورشيد شرق * تيغ چنان تند كه سوزنده برق گرد شد و مركب پيدا نبود * زخم عيان تيغ هويدا نبود با تك آن آهن چون شعله گرم * با تف اين جوشن چون موم نرم هركه بدان صارم گشتى دو چار * گر يك بودى دو شدى ور دو چار ابرصفت گرد برآمد به مهر * ژاله‌صفت خون بچكيد از سپهر زان صف و زين صف به زمان نبرد * مرد همى زن شدى و زن چو مرد رايت ابليس نگونسار شد * خوار كن آدم خود خوار شد نخل ولايت به نو اشكوفه كرد * شاه ولى رخ به‌سوى كوفه كرد مژدهء اين فتح سوى شام شد * صبح امير اموى شام شد دعوى خون كرد و غم خون نداشت * غير دم و حيلت و افسون نداشت آمد و در منزل صفين بماند * منتظر رزم شه دين بماند