زين ملكاتم به كرم رسته كن * در ملكوتم دلوجان بسته كن
در حركاتم دركات تنست * وين دركات از حركات منست
اين دركاتم درجاتى نماى * قيد مرا راه نجاتى نماى
از تو مرا مرگ حياتى شود * وز تو مرا قيد نجاتى شود
سينهء خس حب تو چون آتشست * آتشت اندر دل خس سركش است
آتش سوداى تو سوزنده باد * در دل احباب فروزنده باد
فى الحكمة و المعرفة
خيز هدايت دل پردرد جوى * مرد چو خود مىنشدى مرد جوى
چهره به خوناب جگر رنگ كن * لعل ز خون مژه هر سنگ كن
خود را دلسوختگى خوى ده * چون جگرسوخته خود بوى ده
درد گزين درد كه مردان مرد * مرد نگرديدند الا به درد
درد و دوا زى هم پويندهاند * هر دو دگر يك را جويندهاند
عشق و هوا فايدهء جان و دل * برگ و نوا مايدهء آب و گل
تن كه نداند بجز از خورد و خفت * رو به فروشش كه نيرزد به مفت
تن را صدسال اگر نان دهى * بگذارى آخرش و جان دهى
خورد همين است كه بس خوردهاى * خواب همانست كه بس كردهاى
لذت تن جمله بسى ديدهاى * عيش هم آنهاست كه بشنيدهاى
هرچه مكرر شود آن تازه نيست * لذتها بيرون ز اندازه نيست
شرم كن اين عيش مقرر بس است * ترك كن اين كار مكرر بس است
تا كى در شهوت آلودگى * لختى اين جان را پالودگى
طاير قدسى را با تن چه كار * وينهمه با خوردن و خفتن چه كار
واى بر اين مرغ نظر دوخته * باشه و با ساعدش آموخته
تا كيش از بند رهايى رسد * باز به بستان خدايى رسد