تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1983

مساهمون:

ص١٩٨٣
زين ملكاتم به كرم رسته كن * در ملكوتم دل‌وجان بسته كن در حركاتم دركات تنست * وين دركات از حركات منست اين دركاتم درجاتى نماى * قيد مرا راه نجاتى نماى از تو مرا مرگ حياتى شود * وز تو مرا قيد نجاتى شود سينهء خس حب تو چون آتشست * آتشت اندر دل خس سركش است آتش سوداى تو سوزنده باد * در دل احباب فروزنده باد

فى الحكمة و المعرفة

خيز هدايت دل پردرد جوى * مرد چو خود مىنشدى مرد جوى چهره به خوناب جگر رنگ كن * لعل ز خون مژه هر سنگ كن خود را دل‌سوختگى خوى ده * چون جگرسوخته خود بوى ده درد گزين درد كه مردان مرد * مرد نگرديدند الا به درد درد و دوا زى هم پوينده‌اند * هر دو دگر يك را جوينده‌اند عشق و هوا فايدهء جان و دل * برگ و نوا مايدهء آب و گل تن كه نداند بجز از خورد و خفت * رو به فروشش كه نيرزد به مفت تن را صدسال اگر نان دهى * بگذارى آخرش و جان دهى خورد همين است كه بس خورده‌اى * خواب همانست كه بس كرده‌اى لذت تن جمله بسى ديده‌اى * عيش هم آنهاست كه بشنيده‌اى هرچه مكرر شود آن تازه نيست * لذتها بيرون ز اندازه نيست شرم كن اين عيش مقرر بس است * ترك كن اين كار مكرر بس است تا كى در شهوت آلودگى * لختى اين جان را پالودگى طاير قدسى را با تن چه كار * وين‌همه با خوردن و خفتن چه كار واى بر اين مرغ نظر دوخته * باشه و با ساعدش آموخته تا كيش از بند رهايى رسد * باز به بستان خدايى رسد