جز او نى عشق و نه مرآت بود * پرتو و آيينه خود آن ذات بود
خود به تماشاى رخ خويش شد * نى چيزى كم شد و نى بيش شد
گنج نهان خواست چو خود را ظهور * گشت نهان تر به حجابات نور
واى ظهورى كه سراسر خفاست * آه ز لطفى كه سراپا جفاست
هيكلى از خاك برانگيختند * آب به قادر گل او ريختند
گنج در آن خانه نهان داشتند * او را سلطان جهان داشتند
شاهان كارايش دنيا دهند * گنج به ويرانه همى جا دهند
نيست مسمايى كاسميش نيست * نبود گنجى كه طلسميش نيست
در نصيحت و اظهار ظهور مشيب
خيز هدايت كه جوانى گذشت * عمر به هر شيوه كه دانى گذشت
سرخى رخسارت زردى گرفت * گرمى بازارت سردى گرفت
عمر تو از چل سوى پنجاه رفت * يوسف كنعانت در چاه رفت
پنجه درانداخته در پنجهات * پنجه و بىشبهه كند رنجهات
ساعد بىزور تو را تاب نيست * ديدهء بىشرم تو را آب نيست
حاصل عمر تو سيهكاريست * و آخر عز تو بدين خواريست
نيك نگر كز پس پنجاه و اند * چيست به كف جز دلوجانى نژند
خامه به كف نامه به كف همچو تير * تا بنگارى سخنى دلپذير
سر بگشا جلوه ده اين طرفه گنج * بعد هزار و دو صد و شست و پنج
پر كن گنج سخن گنجوى * بركن دهليز در دهلوى
نام خود از خسرو و نامى مخوان * نظم ز جامى و نظامى مخوان
با همه جادو سخنان پنجه زن * خاك بخارا را بر گنجه زن
با سخنت سبعه چه و خمسه چيست * پيش فلك روم چه و نمسه چيست
دانا بر طرز كهن هم نوى * اينك نقاد سخنها توى
جولان جولان كه كست مرد نيست * ميدان ميدان كه هماورد نيست