تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1979

مساهمون:

ص١٩٧٩
جز او نى عشق و نه مرآت بود * پرتو و آيينه خود آن ذات بود خود به تماشاى رخ خويش شد * نى چيزى كم شد و نى بيش شد گنج نهان خواست چو خود را ظهور * گشت نهان تر به حجابات نور واى ظهورى كه سراسر خفاست * آه ز لطفى كه سراپا جفاست هيكلى از خاك برانگيختند * آب به قادر گل او ريختند گنج در آن خانه نهان داشتند * او را سلطان جهان داشتند شاهان كارايش دنيا دهند * گنج به ويرانه همى جا دهند نيست مسمايى كاسميش نيست * نبود گنجى كه طلسميش نيست

در نصيحت و اظهار ظهور مشيب

خيز هدايت كه جوانى گذشت * عمر به هر شيوه كه دانى گذشت سرخى رخسارت زردى گرفت * گرمى بازارت سردى گرفت عمر تو از چل سوى پنجاه رفت * يوسف كنعانت در چاه رفت پنجه درانداخته در پنجه‌ات * پنجه و بىشبهه كند رنجه‌ات ساعد بىزور تو را تاب نيست * ديدهء بىشرم تو را آب نيست حاصل عمر تو سيه‌كاريست * و آخر عز تو بدين خواريست نيك نگر كز پس پنجاه و اند * چيست به كف جز دل‌وجانى نژند خامه به كف نامه به كف همچو تير * تا بنگارى سخنى دلپذير سر بگشا جلوه ده اين طرفه گنج * بعد هزار و دو صد و شست و پنج پر كن گنج سخن گنجوى * بركن دهليز در دهلوى نام خود از خسرو و نامى مخوان * نظم ز جامى و نظامى مخوان با همه جادو سخنان پنجه زن * خاك بخارا را بر گنجه زن با سخنت سبعه چه و خمسه چيست * پيش فلك روم چه و نمسه چيست دانا بر طرز كهن هم نوى * اينك نقاد سخنها توى جولان جولان كه كست مرد نيست * ميدان ميدان كه هماورد نيست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1979 | رضا قليخان هدايت