چه عجب گر به من او دشمن و من مايل او * دل من شيفته بر اوست نه بر من دل او
و له
دلم سوزد بدان قاصد كه بفرستم به كوى او * كه دانم همچو من خواهد شد ار بيند به روى او
شنيدستم دعا وقت شهادت مستجاب افتد * چو جان دادم مبر در جنتم يا رب ز كوى او
* * *
با عاشقان زارت لطف و ترحمى نيست * با بندگان كجا رفت يا رب خدايى تو
پنداشتم لب من روزى رسد بر آن لب * به لب رسيده است جان از جدايى تو
و له
بربسته زلف خود يار بر رخ چو هندويى دزد * كاو را عسس گرفته بر آفتاب بسته
برقى به سر خرمن من بر سر كاريست * بادى رسد اى كاش ز باران سحابى
چو نتوانم گلى چيدن ز گلزار وصال تو * همان بهتر به حيلت خويش را نامم تماشايى
چو به عارض تو بينم شودم دو ديده تيره * پس ازين نخوانمت مه كه يقين شد آفتابى
بعد از در صد بهاران ما را دميده برگى * بر ما موز چنين تند اى صرصر خزانى
معاملت بنموديم بوسى و جانى * بيا نهيم به جايش اگر پشيمانى
جنونفزاى خيال تو من تنك مايه * عجب مدار كه كارم كشد به رسوايى