تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1976

مساهمون:

ص١٩٧٦
چه عجب گر به من او دشمن و من مايل او * دل من شيفته بر اوست نه بر من دل او

و له

دلم سوزد بدان قاصد كه بفرستم به كوى او * كه دانم همچو من خواهد شد ار بيند به روى او شنيدستم دعا وقت شهادت مستجاب افتد * چو جان دادم مبر در جنتم يا رب ز كوى او
* * *
با عاشقان زارت لطف و ترحمى نيست * با بندگان كجا رفت يا رب خدايى تو پنداشتم لب من روزى رسد بر آن لب * به لب رسيده است جان از جدايى تو

و له

بربسته زلف خود يار بر رخ چو هندويى دزد * كاو را عسس گرفته بر آفتاب بسته برقى به سر خرمن من بر سر كاريست * بادى رسد اى كاش ز باران سحابى چو نتوانم گلى چيدن ز گلزار وصال تو * همان بهتر به حيلت خويش را نامم تماشايى چو به عارض تو بينم شودم دو ديده تيره * پس ازين نخوانمت مه كه يقين شد آفتابى بعد از در صد بهاران ما را دميده برگى * بر ما موز چنين تند اى صرصر خزانى معاملت بنموديم بوسى و جانى * بيا نهيم به جايش اگر پشيمانى جنون‌فزاى خيال تو من تنك مايه * عجب مدار كه كارم كشد به رسوايى