تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1978

مساهمون:

ص١٩٧٨
اندكى ار پيش روى زندقه است * ور قدمى پس بجهى تفرقه است ما كه پريشان‌دل و شوريده‌ايم * زلف پريشان بتى ديده‌ايم هركه پريشان نبود جمع نيست * سوزش پروانه جز از شمع نيست باز زيادش دل ديوانه سوخت * شمع ميفروز كه پروانه سوخت هركه بود بردن او باختن * شيوه كند سوختن و ساختن اين خم عيسى است كه پررنگهاست * خم كه جز اين مايهء نيرنگهاست دانى ازين خم چه برون داده‌اند * عقل مرا رنگ جنون داده‌اند شيوهء من شيوهء اصحاب نه * صبر و سكون در دل بىتاب نه رسم خردمندان بشنيده‌ام * نيز خردمند بسا ديده‌ام اين دل شيدا كه غمش كوه‌كوه * از خرد و اهل خرد شد ستوه حاصل هر جمع پريشانى است * و آخر هر كار پشيمانى است آنچه ز هر شغل به گيتى به است * باز محبت كه فراقت ده است عشق دگر رايت كج راست كرد * با صف دل هرچه دلش خواست كرد ميمنه و ميسره مغلوب شد * كار دلم يكسره شد خوب شد آتشم آهسته به خرمن گرفت * خرمن من سوخت چو در من گرفت حاصل انجام جز آغاز نيست * در پس اين پرده جز اين راز نيست من كه ازين پرده عبارت كنم * پرده‌دريها به اشارت كنم پرده و بىپرده همه راز اوست * در پس هر پرده آواز اوست من كه گهى ناطقم و گه خموش * پرده‌ام و پرده‌در و پرده‌پوش حسن ازل مخفى و در پرده بود * عشق به تنهايى خو كرده بود جلوه‌گرى كرد و نظرباز خواست * بر نظرش جلوهء آن راز خواست شمع كه پروانه بر او جمع نيست * گر بفروزد دوجهان شمع نيست گل كه بر او نالهء بلبل نخاست * شورش گلچين سوى آن گل نخاست انفس و آفاق خود آنجا نبود * جفت نه و طاق خود آنجا نبود پرتو خود آيينه‌اى فرض كرد * خود را بر ديدهء خود عرض كرد