اندكى ار پيش روى زندقه است * ور قدمى پس بجهى تفرقه است
ما كه پريشاندل و شوريدهايم * زلف پريشان بتى ديدهايم
هركه پريشان نبود جمع نيست * سوزش پروانه جز از شمع نيست
باز زيادش دل ديوانه سوخت * شمع ميفروز كه پروانه سوخت
هركه بود بردن او باختن * شيوه كند سوختن و ساختن
اين خم عيسى است كه پررنگهاست * خم كه جز اين مايهء نيرنگهاست
دانى ازين خم چه برون دادهاند * عقل مرا رنگ جنون دادهاند
شيوهء من شيوهء اصحاب نه * صبر و سكون در دل بىتاب نه
رسم خردمندان بشنيدهام * نيز خردمند بسا ديدهام
اين دل شيدا كه غمش كوهكوه * از خرد و اهل خرد شد ستوه
حاصل هر جمع پريشانى است * و آخر هر كار پشيمانى است
آنچه ز هر شغل به گيتى به است * باز محبت كه فراقت ده است
عشق دگر رايت كج راست كرد * با صف دل هرچه دلش خواست كرد
ميمنه و ميسره مغلوب شد * كار دلم يكسره شد خوب شد
آتشم آهسته به خرمن گرفت * خرمن من سوخت چو در من گرفت
حاصل انجام جز آغاز نيست * در پس اين پرده جز اين راز نيست
من كه ازين پرده عبارت كنم * پردهدريها به اشارت كنم
پرده و بىپرده همه راز اوست * در پس هر پرده آواز اوست
من كه گهى ناطقم و گه خموش * پردهام و پردهدر و پردهپوش
حسن ازل مخفى و در پرده بود * عشق به تنهايى خو كرده بود
جلوهگرى كرد و نظرباز خواست * بر نظرش جلوهء آن راز خواست
شمع كه پروانه بر او جمع نيست * گر بفروزد دوجهان شمع نيست
گل كه بر او نالهء بلبل نخاست * شورش گلچين سوى آن گل نخاست
انفس و آفاق خود آنجا نبود * جفت نه و طاق خود آنجا نبود
پرتو خود آيينهاى فرض كرد * خود را بر ديدهء خود عرض كرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1978
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٧٨