تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1975

مساهمون:

ص١٩٧٥
هميشه خواهدم اين دل به بند عشق اسير * نشسته است عجب دشمنى به پهلويم
* * *
گر ز تلخى سوى شورى نشدى طعم شرابم * تاك را آب همىدادمى از چشم پرآبم

و له ايضا

مهجور را حكيمان گفتند چاره مرگست * دادند خوش قرارى در كار بىقراران
* * *
به كين گلبن من شعله‌ور برقى كمين دارد * دريغ آن بلبلى كش آشيان بر شاخسار من
* * *
كسى كاو راست دردى دردمندان را نيازارد * بگو چشمان بيمارش كند رحمى به بيماران ازين پهلو بدان پهلو مرا هجرت بغلتاند * چو رنجورى كه گردانندش از هر سو پرستاران
* * *
كشد يا خصم يا گردون مرا يا هجر يا حسرت * ز عشقت اين‌قدر دانم كه ممكن نيست جان بردن

و له

بگذشت جمله در هجر عهد جوانى من * مردن بسى نكوتر از زندگانى من جز اينكه بال مرغان از برق آه من سوخت * ديگر چه حاصلى داشت هم آشيانى من در طرف آستانت ضعفم ز پا درآورد * آخر به كارم آمد اين ناتوانى من
* * *
وصل تو آرزوى ما بود و نصيب غير شد * آنچه نشد حلال ما باد حرام ديگران
* * *
مرا زخمى به سر زد دلبر من * نهاد از لعل تاجى بر سر من درين وادى به هر سو تشنه كامى است * همانا خشك شد چشم تر من
* * *