تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1973

مساهمون:

ص١٩٧٣
شنيدم كس به كس چون دير ماند خوى او گيرد * بسى در زلف پرتاب تو ماندم از چه بىتابم
* * *
هين بكش دست ز دستش كه به خنجر شده دستم * ادب اى غير كه گشتم حذر اى يار كه مستم خشك‌چوبم به مثل من تو درختى تر و نورس * از پى راستى تست كه خود را به تو بستم
* * *
مويى فزون نباشم و كهى همىكشم * گويى ميان نازك ياران مهوشم گفتى بلاست باده مكش باده اى رفيق * دانم كه مى بلاست ولى من بلاكشم
* * *
گرچه مىدانم نمىآيى ولى هردم ز شوق * سوى در مىآيم و هر سو نگاهى مىكنم گر دهى صد بوسه ده بشمارمش و اندر شمار * در ميان دانسته گه‌گه اشتباهى مىكنم يا به حالت يا به حيلت يا به زارى يا به زر * عاقبت اندر دل سخت تو راهى مىكنم
* * *
با عشق درآويختم و طرفه فنى زد * برداشت نخستين و زد آخر به زمينم
* * *
فصل بهار آمد و تايب شدم ز مى * شد آشكار بر همه عالم جهالتم از روى خوب ديده فروبسته‌ام دريغ * نامم هدايت است و همان در ضلالتم
* * *
قطرهء اشك ندارد پس ازين چشم ترم * زودتر كاش شود خون به فراقت جگرم گفتم آبى زندم وصل تو بر آتش شوق * وه كزين آب فزون هرچه خورم تشنه‌ترم
* * *
چشمان تو برده دل ز دستم * تركى به دو جام كرده مستم در خون دلم چو جام پرمى * از هجر تو تا به لب نشستم من عهدشكن نبودم اما * با عهد تو عهدها شكستم
* * *