تا كى اى برق محبت همه خرمن سوزى * سوى ما هم گذرى كن كه گياهى دارم
نو نيازم من و بس از تو به بيمم اى عمر * كه تو كوتاهى و من فكر درازى دارم
* * *
ملت و كيشى مرا نبود ز آغاز * تا كه تو را ديدم آفتابپرستم
* * *
مهربانتر شد به من هنگام قتلم قاتلم * تا فزونتر حسرت رويش بماند در دلم
هر دو خندانيم ما و يارگاه وعده ليك * من به شوق وصل او او بر خيال باطلم
* * *
بوسهاى بر دهنت گر زدم اى طفل مرنج * گر عوض بايدت اكنون تو بزن بر دهنم
نه از آن غمزه سنانى نه ز مژگان تيرى * بعد ازين خاطر خود را به چه خوشنود كنم
* * *
خواهم كه آن مشكين رسن امشب به حلقم افكند * كوته مشو اى شب كه من فكر درازى كردهام
* * *
گو زاهد ازين شيوه خوش منكر من باش * من بر روش هيچكس انكار ندارم
كار من سودازده با خويشتن افتاد * كاريست بخويشم كه به كس كار ندارم
* * *
تا كه ز ناز خون كند ساقى مست من دلم * مىدهد و نمىدهد ساغر مى به محفلم
* * *
تا سحر شمع به محرومى من بارد اشك * دل من خوش كه تو را راه به محفل دارم
* * *
پس از عمرى اگر يكبار غافل سوى او بينم * ز شرم عشق نتوانم كه اندر روى او بينم
مرا بىجرم كشتن دل نسوزد آنقدر هرگز * كه گاه جان سپردن غير را پهلوى او بينم
* * *
گذشته يكدم و با يار خويش هم سخنم * مگر هنوز ندانسته آسمان كه منم
* * *