تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1972

مساهمون:

ص١٩٧٢
هرآن مرغى كه خيزد الفتى بادام صيادش * بتر باشد ز كشتن گر كنند از دام آزادش دو روزى رشك شكر داشت شيرين ور نه پيوسته * وصالش خاص خسرو بود و هجران زان فرهادش
* * *
دلى دارم چنان ويران كه نتوان كرد آبادش * فكن اى سيل مرگ اين خانه را يك‌ره ز بنيادش ز بىقدرى ازو بينم جفا و از پى تسكين * بدل گويم كه جز من نيست كس در خورد بيدادش نخواهم رفتن از كويش ولى هركس ز من پرسد * بگويم مىروم فردا كه تا خاطر كنم شادش بسى ممنونم از دشمن كه پيش دوست هر ساعت * بدم مىگويد و مىآردم هر لحظه در يادش
* * *
صد شكوه به يك بوس توام چون رود از دل * صد بوسه بده تا همه بيرون رود از دل بين بوالعجبيهاى محبت كه دلم بود * يك قطره و عمريست كه جيحون رود از دل
* * *
ز شوق آن خط مشكين چو مهر از نامه برگيرم * اگر صد بار خوانم تا به پايانش ز سر گيرم مبادا سيل اشكم محو سازد حرفى از نامه * به دستى نامه از قاصد به دستى چشم تر گيرم
* * *
ازين پيمان شكستن از تو دلشاد است پنهانم * كه هر ساعت به دست تست دست از بهر پيمانم مرا رو داد از يك ديدن روى تو آن حالت * كه من حيران بماندم در تو و يك شهر حيرانم
* * *
دريغا با كه گويم درد دل را و كه دريابد * كه از لب‌تشنگى مىميرم و بر طرف عمانم
* * *
نه دارد خواجه‌ام با خود نه مىگيرد كسم از وى * به بازار محبت ناروا چون سيم قلابم