تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1971

مساهمون:

ص١٩٧١
سياه است و دراز است ارچه و آشفته چون مويش * خوشم با اين شب هجران كه مىماند به گيسويش نه گر از دزدى دلها كسش بگرفته و بسته * چرا پيوسته در بند اندر است آن زلف هندويش
* * *
بريده بالم و حسرت برم بدان مرغى * كه بهر داشتن از بيخ كنده بال‌وپرش
* * *
داند كه كبوتر چه برد از كف شاهين * هركس نظرى كرده به من گاه نگاهش يا كشتن من يا كه يكى بوسه على اللّه * يك روز شوم مست و بگيرم سر راهش

و له

كاش بودم به جاى پيرهنش * تا همى بوسه مىزدم به تنش بر سخنهاى خود مرا رشك است * كه رسد بر لب شكرشكنش جان خود در سخن كنم پنهان * تا زنم بوسه بر لب و دهنش
* * *
ديده پراشك و تو پرخون و من اندر صد رنج * ديدى اى دل كه چه ديديم ز نظارهء خويش
* * *
دل شوريده‌اى دارم كه يك ساعت نيارامد * از آن شوريده گشتم من كه افتادم به دنبالش
* * *
جان بر لبم رسيد و نيامد به پرسشم * مردم ز حسرت دل اميدوار خويش خود را سگش سرودم و از من به خشم رفت * شرمم فزود از سگ كوى نگار خويش گفتم ز بس‌كه وصف خطت خط گذاشتى * كردم به حيله روز تو چون روزگار خويش
* * *