ز دل بيچارهتر من در ره عشق و بناچارى * دل بيچاره را بنگر كه از من چاره مىجويد
خورد خون دلم چشمان مست يار سنگيندل * دواى درد خود زين دشمن خونخوار مىجويد
* * *
در توبهء من از مى سعى عجبى داريد * من توبه نخواهم كرد از من طلبى داريد
* * *
به گرد مسجد امشب جغد بس مستانه مىگردد * الهى زود ويران گردد ار ميخانه مىگردد
و له
بر ما كه بيدلانيم فرمان كس روا نيست * جز عشق ما نداريم فرمانرواى ديگر
* * *
روشن بنموديم يكى شمع و نداريم * راهى به تو از كثرت پروانه درين شهر
تا چند خورم سنگ و كنم جنگ به هر كوى * صد كودك و يك بندهء ديوانه درين شهر
و له
دلم خون كرد و نبود انفعالش * كه داند گر خورد خونم حلالش
بدان سختى به هجرش جان سپردم * كه با سنگيندلى آمد ملالش
مرا ديوانه داند هركه بيند * ز بس در گفتوگويم با خيالش
* * *
تقاضاى گرفتاران نو دارد دگر نازش * بميرم كاش و گردم زنده و عاشق شوم بازش
به بزم غير دارد وعده امشب يار و من همره * نبودم كاشكى زينگونه هرگز محرم رازش
* * *
نيايد يوسف من ياد روزى زين خريدارش * همانا با خريداران نو گرم است بازارش
بنال اى دل به عيارى كز آزار تو رخ تابد * اگر داند چه لذتهاى پنهانت به آزارش
* * *