تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1969

مساهمون:

ص١٩٦٩
به هرجا هركه او جان داد منزل كرد نام آن * كه مىگويد كه صحراى محبت منزلى دارد ز حال من به غير از مبتلايى باخبر نبود * كه نتواند دوايى جست و درد مشكلى دارد
* * *
درون مسجد ار ميخانه‌اى بود * به مسجد راه هر فرزانه‌اى بود رواجى طرفه دارد كعبه امروز * همانا پيش ازين بتخانه‌اى بود
* * *
ز مستى جهانم كرد هشيار * چه مى بود اينكه در پيمانه كردند عجب ديوانه‌اند آنان كه خود را * گمان صاحب‌دل و فرزانه كردند
* * *
هرآن كس هرچه دارد قيمتش داند به غير دل * كه تا بيدل نگردد مرد قدر دل نمىداند ز ايمان كفر بالاتر به راه عاشقى و اوخ * كه كس اسرار سرمستان اين محفل نمىداند
* * *
با عشق هيچ قصه برابر نمىشود * هى شرح عشق كن كه مكرر نمىشود آن طرهء شكسته ظفر بر دل از چه يافت * گر لشكر شكسته مظفر نمىشود
* * *
بعد كشتن از دلم تيرت كشيدند اى دريغ * تا قيامت يادگارى داشتم نگذاشتند
* * *
ز بس پيك تو را ننگ از من گمنام مىآيد * اگر صبحش فرستى جانب من شام مىآيد ز رويت ديده پوشيدم نهان در دل گذر كردى * ببستم در چو دانستم كه دزد از بام مىآيد به من شد بدگمان از دعوى وارستگى اما * علاجش از چه از يك عجز بىهنگام مىآيد تن سيمين او بىپرده دارم آرزو ديدن * خبر دارم كنيد آنكه كه در حمام مىآيد
* * *
خوى كرده‌ام آن گل‌روى هر شب كه به خواب آيد * از بستر من تا صبح هى بوى گلاب آيد قاصد بر او رفته است آن وقت كه جان بر لب * بىشبهه بخواهم مرد وقتى كه جواب آيد
* * *