تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1968

مساهمون:

ص١٩٦٨

و له

طى صحرا و بيابان نه ره ديده و راست * رهرو آنست كه بنشسته و اندر سفر است تو به ما همره و ما كور ز ديدار تو آه * اين چه و صلى است كه صد باره ز هجران بتر است

و له

جان بر لب و تن در تب و نيم‌شب و از شوق * بىوعده دلم منتظر ديدن يار است گاهى دل يوسف ز زليخا خبرى داشت * زان عهد صد افسوس كه آهى اثرى داشت
* * *
چون حلقه زنم سر بدر يار و دمادم * خود آيد و گويد كه درين خانه كسى نيست
* * *
روزى شرف عشق عيان گشت كه يعقوب * بگذاشت نبوت به قفاى پسر افتاد
* * *
آن كس كه ملول از تو به بيداد بميرد * چون زندگى من نگرد شاد بميرد در طرف چمن مردم و حسرت به دلم ماند * زان صيد كه در خانهء صياد بميرد
* * *
با تو بخرامد اگر چترزنان صد طاوس * چون به خود درنگرد شرمش از آن ساق آيد
* * *
چه سود ار تير آهم بر دل آن شوخ و شنگ آيد * پس از عمرى كه تيرى افكنم آن هم به سنگ آيد
نخواهد كرد كارى بر دلم تيرت كه پيكانش * رسد تا بر دل من ز آتش دل آب مىگردد
* * *
چو چيزى تر شود ناچار ز آتش درنمىگيرد * نسوزد گر جهان ز آهم گنه اين چشم تر دارد
* * *