تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1966

مساهمون:

ص١٩٦٦
من سرخوش و او مست من الصبح الى شام * هم‌صحبت و هم‌بستر و هم‌بزم و مىآشام در خلوت من زهره و در خدمت بهرام * ناهيد به پيكر برو مريخ به پيكار

من غزليات

كسى كز بهر ما گريد چو بيند بسمل ما را * كشد از رشك خود را گر بداند قاتل ما را بيا وز پارهء دل ديده و دامان ما پر بين * به عشقش اى كه مىخواهى ببينى حاصل ما را براى عشق مهمان‌خانه‌يى اندر نظر بودش * چو درهم ريخت معمار ازل آب و گل ما را گه كشتن ازآن‌رو ديده بندد بسمل خود را * كه داند زنده گردد گر ببيند قاتل خود را نبندد گاه كشتن كاش چشم بسمل خود را * كه وقت جان‌سپارىها ببيند قاتل خود را
* * *
دادند دگر جلوه بتى در نظر ما * برقى زد و خوش سوخت به هم خشك و تر ما ما منزل مقصود بجز عشق نداريم * هركس ره ما زو بود او راهبر ما
* * *
هركه گردن ننهد چنبر ترسايى را * طوق گردن نكند زلف چليپايى را مردم ديدهء من گو نگرد ديدهء من * گر نديد است كسى مردم دريايى را
* * *
از كمان سست نتوان تير سخت افكند ليك * سخت اندازد تن سستم خدنگ آه را رشته پايم دراز و طبع صيادم غيور * منت جانست بر من اين پر كوتاه را

و له

سرم از تن جدا كردى به گاه جان‌سپارىها * مرا حاصل چو شمع اين بود زين شب‌زنده‌داريها ندارم جان كه برخيزم نثار مقدمت سازم * به خاكم پا نهادى وز تو دارم شرمساريها
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1966 | رضا قليخان هدايت