تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1965

مساهمون:

ص١٩٦٥
شهرش همه پرگل‌رخ خوش‌غمزه و خوش‌غنج * مرغش همه پرمرغ نواخوان نواسنج بستانش پر از ميوه بجز ليموى و نارنج * وان نيز ز پستان بتان آنجا بسيار خوارزم تو گويى به مثل هشت بهشت است * با چهره غلمانش رخ حورى زشت است هر سو نگرى لاله رخى حورسرشت است * هرجا گذرى باغ و چمن سبزه و كشت است هر برزن آن رشك كليسا و كنشت است * هر خانه‌اش از كاشى و از آجر و خشت است هر گل‌رخ بت‌روى چه پاك و چه پلشت است * مست است شب و روز به صحرا و به گلزار خوارزمى تركان همه چون بيژن گيوند * چون رعد بهنگام غرنگند و غريوند نسوانش برى گرچه رجالش همه ديوند * ادريس به خوش‌رويى ابليس بريوند هم عشق فزايند و هم عقل فريوند * در ملك خداوندى بر عقل خديوند غلمان بهشتند هران كامرد و نيوند * وان پيران با نيران شايان و سزاوار بود است به خوارزم نگارى ز بخارا * رويش چو گل سورى و مو عنبر سارا تن نرم چو ديبا و دلش سنگ چو خارا * وصلش كه و مه جسته چه نادار و چه دارا در ره بگذشت از من چون برق گذارا * نه هجرش خوش بود و نه بر وصلش يارا ماهى به همىكردم با عشق مدارا * بىآن مه در آن مه نالان شدم و زار گفتم به وى اى شور بخارا و سمرقند * چون نيشكرى لعل تو كان راست ثمر قند نى چون تو يكى ترك به فرغانه و خوقند * نى شبه تو در تنگت و فاراب و نه در جند نى مثل تو در قرقز و طرقان و نه بيكند * اين ناز به من تا كى و اين كبر به من چند اى ترك حصارى به حصارم شو خرسند * در شيشهء انديشه من باش پرىوار با تاجيك آن ترك دلارام شد و رام * چونان به يكى پوست دوتا مغز ز بادام از خال رخش دانه‌ام از طره كج دام * گه به نر لب او بوسم و گه بر كف او جام
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1965 | رضا قليخان هدايت