شهرش همه پرگلرخ خوشغمزه و خوشغنج * مرغش همه پرمرغ نواخوان نواسنج
بستانش پر از ميوه بجز ليموى و نارنج * وان نيز ز پستان بتان آنجا بسيار
خوارزم تو گويى به مثل هشت بهشت است * با چهره غلمانش رخ حورى زشت است
هر سو نگرى لاله رخى حورسرشت است * هرجا گذرى باغ و چمن سبزه و كشت است
هر برزن آن رشك كليسا و كنشت است * هر خانهاش از كاشى و از آجر و خشت است
هر گلرخ بتروى چه پاك و چه پلشت است * مست است شب و روز به صحرا و به گلزار
خوارزمى تركان همه چون بيژن گيوند * چون رعد بهنگام غرنگند و غريوند
نسوانش برى گرچه رجالش همه ديوند * ادريس به خوشرويى ابليس بريوند
هم عشق فزايند و هم عقل فريوند * در ملك خداوندى بر عقل خديوند
غلمان بهشتند هران كامرد و نيوند * وان پيران با نيران شايان و سزاوار
بود است به خوارزم نگارى ز بخارا * رويش چو گل سورى و مو عنبر سارا
تن نرم چو ديبا و دلش سنگ چو خارا * وصلش كه و مه جسته چه نادار و چه دارا
در ره بگذشت از من چون برق گذارا * نه هجرش خوش بود و نه بر وصلش يارا
ماهى به همىكردم با عشق مدارا * بىآن مه در آن مه نالان شدم و زار
گفتم به وى اى شور بخارا و سمرقند * چون نيشكرى لعل تو كان راست ثمر قند
نى چون تو يكى ترك به فرغانه و خوقند * نى شبه تو در تنگت و فاراب و نه در جند
نى مثل تو در قرقز و طرقان و نه بيكند * اين ناز به من تا كى و اين كبر به من چند
اى ترك حصارى به حصارم شو خرسند * در شيشهء انديشه من باش پرىوار
با تاجيك آن ترك دلارام شد و رام * چونان به يكى پوست دوتا مغز ز بادام
از خال رخش دانهام از طره كج دام * گه به نر لب او بوسم و گه بر كف او جام
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1965
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٦٥