تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1964

مساهمون:

ص١٩٦٤
پسرا دلبرا مها قمرا مهر روشنا * خود اگر چند گلشنى بگرا سوى گلشنا گه بزمست رزم بس بنه اين تيغ و جوشنا * بگشا از ميان كمر بفكن جوشن از تنا دمكى نوش كن ميا شبكى باش با منا * دوسه ساغر ز من ستان دوسه پنكان بده به من ز شميم اى بت چگل به بهاران بهار ده * ز نگار اى به رخ چو گل به گلستان نگار ده سوى باغ آى و باغ را ز دوزخ لاله‌زار ده * سيكى كن بساتكين و به من زان سه چارده بنه آن نار آبگون به من آن آب نارده * قدحى زير ناربن قدحى زير نارون صنما بندهء توام ز تو لطفى به بنده به * دل من مرده در غمت ز نو اين مرده زنده نه به چنين زلف و كاكلت كله از سر فكنده به * به چنين سينه و بدن زبرين جامه كنده به چو به من جام مى دهى لب لعلت به خنده به * سپس جام بوسه به ز لب خوش‌سخن ز كفم خواهم اين قدح بگوارى و نشكنى * چو بنوشى نيم ز كف بستانى و نفكنى به لب اين ناى بر نهى زدم تازه پر كنى * بنوادم در آن دمى و به انگشت برزنى بدمى خاطر غمى برهانى ز غمگنى * كه درين فن مسلمى تو به اقرار اهل‌فن

من مسمط الخوارزمية و الخيوقيه

ز امر شه ايران چو بگر گنجم شد عزم * گنجى شد پارنجم و آن عزم شدم جزم برنامه و بر خامه و بر خط و مى و بزم * خط برزده وز خطى بسرودم و از رزم سامان سفرساز بكردم ز ره حزم * در حشمت گشتم چو اميران اولو العزم رفتم بيكى ماه ز گرگان سوى خوارزم * خوش مملكتى ديدم چون خلخ و فرخار بردم بره خيوه اگر چند بسا رنج * آن رنج چو در خيوه رسيدم همه شد گنج با آنكه مهين شهر بخوارزم بود پنج * از كات و ز خانگاه بهش خيوه و گر گنج