تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1962

مساهمون:

ص١٩٦٢
بس سفرهء اصفر به ره و راهگذارست * بس صحن مزعفر به ميان باغ و كنار است زان مرغك انجير خور زرد هزار است * زرچوبه به بالش بر و زرنيخ به منقار در كاخ و چمن نوز ز نرگس اثرى هست * برخيز و جز اين شاخه بجود گردگرى هست پيوسته مر اين نرگس را جام زرى هست * شاهى است كه از رندى او را خبرى هست حاشا كه به گيتى در چونين شجرى هست * كاصلش مينا برگش سيمست و زرش بار آن نار به بار اندر با چهرهء گلگون * چون حقهء لعلى كه به گوهر شده مشحون با طعم طبرزد بود و رنگ طبرخون * يك‌نيمه رخش كفته و زو دانه‌اش بيرون گويى كه دهانيست ز مشتى شده پرخون * آغشته به خون استى دندانش پديدار نارنگ ز بس آب و ز بس رنگ مرا كشت * گويى كه منم هربد و او قبلهء زردشت در دستش اگر گيرى گلگون كند انگشت * اوراق زبرجد بين بر رويش و بر پشت پندارى نقاشى بر عهد دو صد مشت * شنگرف همىريخته بر تودهء زنگار آن سيب نگونسار بر آن شاخ ستاده * باشد به مثل ناف بتى حور نژاده نىنى به صفا چون ز نخى صافى و ساده * خردك به زنخدانش چاهى بفتاده گويى كه يكى گوى ز شير است و ز باده * كز زخمهء چوگانش گوى مانده به رخسار گويى كه ترنجست مگر بيض نعامه * بنهفته به هريك دريم مير يمامه تا ره نبرد بر گهرش خاطر عامه * زرگرش ز زر كرده يكى نازك جامه وان جامه زر آژده خوش با سر خامه * واونگش كرده زبر خيمه نگونسار انگور سيه جاريهء زنگ نژاد است * گر زنگ به ناكام به سقلاب فتاده است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1962 | رضا قليخان هدايت