بس سفرهء اصفر به ره و راهگذارست * بس صحن مزعفر به ميان باغ و كنار است
زان مرغك انجير خور زرد هزار است * زرچوبه به بالش بر و زرنيخ به منقار
در كاخ و چمن نوز ز نرگس اثرى هست * برخيز و جز اين شاخه بجود گردگرى هست
پيوسته مر اين نرگس را جام زرى هست * شاهى است كه از رندى او را خبرى هست
حاشا كه به گيتى در چونين شجرى هست * كاصلش مينا برگش سيمست و زرش بار
آن نار به بار اندر با چهرهء گلگون * چون حقهء لعلى كه به گوهر شده مشحون
با طعم طبرزد بود و رنگ طبرخون * يكنيمه رخش كفته و زو دانهاش بيرون
گويى كه دهانيست ز مشتى شده پرخون * آغشته به خون استى دندانش پديدار
نارنگ ز بس آب و ز بس رنگ مرا كشت * گويى كه منم هربد و او قبلهء زردشت
در دستش اگر گيرى گلگون كند انگشت * اوراق زبرجد بين بر رويش و بر پشت
پندارى نقاشى بر عهد دو صد مشت * شنگرف همىريخته بر تودهء زنگار
آن سيب نگونسار بر آن شاخ ستاده * باشد به مثل ناف بتى حور نژاده
نىنى به صفا چون ز نخى صافى و ساده * خردك به زنخدانش چاهى بفتاده
گويى كه يكى گوى ز شير است و ز باده * كز زخمهء چوگانش گوى مانده به رخسار
گويى كه ترنجست مگر بيض نعامه * بنهفته به هريك دريم مير يمامه
تا ره نبرد بر گهرش خاطر عامه * زرگرش ز زر كرده يكى نازك جامه
وان جامه زر آژده خوش با سر خامه * واونگش كرده زبر خيمه نگونسار
انگور سيه جاريهء زنگ نژاد است * گر زنگ به ناكام به سقلاب فتاده است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1962
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٦٢