چون ژاله ببارد به شمر آب بجنبد * گويى ز زجاج است بر او گنبدگنبد
بارد ز هوا پيكان چون ابر غرنبد * وان بر كه رويينتن را تير بسنبد
پندارى حكاكى بر لوح زبرجد * با مثقب و سنباده كند ثقبه بسيار
جويا تو مگر كارگه ديبابافى * رعدا تو مگر طبلزن دشت مصافى
آيا تو مگر اشك منى كاين همه صافى * بادا تو مگر نيشتر عرق شكافى
برگا تو مگر هروله جو مرد طوافى * كز جاى همىبجهى بر يكپا هموار
صراف خزانا تو چو غارتگر بودى * كز ظلم همه زينت گيتى بزدودى
دزدى كه همه زيور گلبن بربودى * خارى كه همه چهرهء بستان بشخودى
داسى كه همه خرمن گلشن بدرودى * عريان و نژندند ز جورت همه گلزار
زين تو رنگان جمله پروبال بكندى * زان طاووسان شهپر و دنبال بكندى
زان سيمبران ياره و خلخال بكندى * زان سبزعروسان سلب آل بكندى
كرته ز بر كودك و اطفال بكندى * پيرايه نماندى چه به گلشن چه به اشجار
اى باغ الا برگو سبزهچمنت كو * آن سرخگلت چون شد و آن نسترنت كو
دورويه گلت شد به كجا ياسمنت كو * وان لالهء چون تودهء لعل يمنت كو
آن رستهء چون رشتهء نجم پرنت كو * چونين ز چهاى عور و چنين زرد و چنين زار
اى رفته ز دستان هله پايى بفشاريد * بر زرد چمن زرد شرابى بگساريد
گو باغ خزان باش چه در بند بهاريد * نارنج و ترنج و عنب و سيب و به آريد
بىمر مى نوشيد و قدحها مشماريد * به شمردن اگر بايد پس بعد سه و چار
با خوشهء زر شوشهء زرين بسيار است * بس دست حنابسته به هر پاى چنار است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1961
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٦١