تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1958

مساهمون:

ص١٩٥٨
ابر به كه سر بريخت گويى در عدن * چرخ به گيتى گسيخت مانا عقد پرن گردون پر زنده‌پيل كيهان پراهرمن * پرجوشن هر شمر پرمغفر هر عطن بام چو رويينه‌دز بوم چو رويينه‌تن * اين تن اسپنديار وان دز افراسياب گويى زير و زبر پرسيم و زيبق شد است * جيوه مصعد شده سيم مسحق شد است صحرا سندس شد است كوه ستبرق شد است * صرح ممرد شد است قصر خورنق شد است شاخ و شخ و كوه و دشت پنبه و جوزق شد است * خاك مفضض‌لباس ابر مهلهل‌ثياب شد ز فسوس ميم در نفسى اى فسوس * حوضه چو سيمينه‌طشت بركه چو رويينه‌كوس خون بط آمد مباح گاه خروش خروس * خيز و ز مى لعل ساز گونه چون سندروس بازوى مطرب بمال ساعد ساقى ببوس * تا زندت اين نوا تا دهدت آن شراب خيز و برافكن به دوش قاقم و سنجاب و خز * جامهء قزينه‌پوش تن را چون كرم قز قبلهء زردشت ساز منقل ارتاغ و گز * مجلس جمشيد را محفل از آب رز گه رخ شاهد ببوس گه لب ساقى بمز * گيتى گو ابر گير بزم چو پرآفتاب ويحك اى آبگير چو نشد كاهن شدى * ويلك اى آبدان چون رويين‌تن شدى از چه سبب اى غدير چون پالاون شدى * از چه جهت اى سطخر سخت چو جوشن شدى بهر چه‌اى خنب آب سنگ چو هاون شدى * خاليكى اى تگرگ سندانى اى سراب شوشهء الماس يافت جمله ستاخ و ستيغ * باد چو درنده تير آب چو برنده تيغ