تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1955

مساهمون:

ص١٩٥٥
چون فصل چنين باغ چنان شد كه تو بينى * شيخان ريايى در سالوس ببستند پيمانه گرفتند ز ساقى و به پيمان * بر تقوى و دين نرخ يكى بوس ببستند آرى همه دانند كه ايام بهار است * در عهد چنين تقوى و دانش به چه كار است

و له

كهسار كه كافورين بود از اثر برف * شد معدن زنگار و سپس معدن شنگرف ياقوت نگردد بگدازش اگر الماس * چو ساخته شد لاله چو پرداخته شد برف آن ژاله در آن لاله نظر كن كه ببينى * مظروف بود لؤلؤ و بيجاده بود ظرف از نام كران گير و به كف جام گران گير * آن ظرف لبالب كه بود سرخ يمى ژرف در بستان به خرام و ز ساقى مى بستان * زاينده مكن ياد وز بگذشته مزن حرف سهو است بكن محو ز دل فايده نحو * خبط است مكن ضبط عبث قاعدهء صرف اى نحوى از سينهء غم اين نحو شود محو * كاندر شب آدينه مى صرف كنى صرف رو در طرف عشق و طرفدار جهان باش * كز زهد بجز عجب نبسته است كسى طرف از ساقيكى نو بستان بادهء ديرين * بعد از ميك تلخ ازو بوسك شيرين

و له

چون شيد ز ماهى سوى كاخ بره شد راست * خوشباش كه اسباب خوشى يكسره شد راست گويى كه پريشيده ز صد تنگ فزون مشك * بر شاخ و شخ و وادى و تنگ و دره شد راست گوئى كه بسا چنگ و رباب و مى و طنبور * مرغان را پىدرپى در حنجره شد راست بلبل به نواسازى با فاخته شد جفت * صلصل به هم‌آوازى با قبره شد راست