در اين مه آزار جهان جمله به عيشند * وز آذر خوى تو مرا اينهمه آزار
وه كاندهت انبه شد نالهء بم ما زير * هجران تو زورآور و كار دل ما زار
مازار به عشق تو و دل غمزده تست * زين بيش دل غمزدهء ما را مازار
يا رب كهات آموخت كه بايد دل ما سوخت * آخر كه تو را گفت مرا اينهمه آزار
تا ششتريت هست بسا مشتريت هست * با نرمى ديبا نه عجب گرمى بازار
هم قافيه تنگ آمد و هم وقت به تعجيل * بازآى نگارينا در اين مه آزار
كايام بهار آمد و بگذشت زمستان * مست آى و به بستان بستان باده زمستان
و له
در باغ و چمن رو كن در شهر و وطن پشت * كز لاله برافروخت دمن قبلهء زردشت
گويى كه دو لشكر بد فوج دى و آذر * كاين كرده بدين تازد اين داد به دو پشت
اينك شده از خونشان خونين همه صحرا * سلطان بهار ازبس از خيل خزان كشت
خون دل انگور به پيمانهء بلور * تو نيز فروريز هلا از خم و چرخشت
هركس رسد از گلشن يك خرمن از گل * در دامن و در جيب و بغل دارد و در مشت
زين غم كه حبيبش بفرامشت رقيب است * هرگز نكند بلبل بيچاره فرامشت
گر گل را از دور به انگشت نمايى * از سرخى گل گردد گلگونت انگشت
از گلبن تا غنچهء گلرنگ برآمد * از هر شاخ آهنگ شباهنگ برآمد
و له
بر شاخ دگر مشعل و فانوس ببستند * بر بال تذروان دم طاوس ببستند
اندر گلوى بلبل و صلصل به گه لحن * سنتور و نى و بربط و ناقوس ببستند
در آب شمر عكس گلستان چو يكى باغ * كش نقش به مرآتى معكوس ببستند
بر ابر و درخشش نگر و تندر گويى * بر پيل دمان آينه و كوس ببستند
جاسوس خزان بود صبا ليك رياحين * ز انبوهى اول ره جاسوس ببستند
سلطان بهار آنكه بر لشكر دى تاخت * چون لشكر لكزى كه ره روس ببستند