تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1954

مساهمون:

ص١٩٥٤
در اين مه آزار جهان جمله به عيشند * وز آذر خوى تو مرا اين‌همه آزار وه كاندهت انبه شد نالهء بم ما زير * هجران تو زورآور و كار دل ما زار مازار به عشق تو و دل غم‌زده تست * زين بيش دل غم‌زدهء ما را مازار يا رب كه‌ات آموخت كه بايد دل ما سوخت * آخر كه تو را گفت مرا اين‌همه آزار تا ششتريت هست بسا مشتريت هست * با نرمى ديبا نه عجب گرمى بازار هم قافيه تنگ آمد و هم وقت به تعجيل * بازآى نگارينا در اين مه آزار كايام بهار آمد و بگذشت زمستان * مست آى و به بستان بستان باده زمستان

و له

در باغ و چمن رو كن در شهر و وطن پشت * كز لاله برافروخت دمن قبلهء زردشت گويى كه دو لشكر بد فوج دى و آذر * كاين كرده بدين تازد اين داد به دو پشت اينك شده از خونشان خونين همه صحرا * سلطان بهار ازبس از خيل خزان كشت خون دل انگور به پيمانهء بلور * تو نيز فروريز هلا از خم و چرخشت هركس رسد از گلشن يك خرمن از گل * در دامن و در جيب و بغل دارد و در مشت زين غم كه حبيبش بفرامشت رقيب است * هرگز نكند بلبل بيچاره فرامشت گر گل را از دور به انگشت نمايى * از سرخى گل گردد گلگونت انگشت از گلبن تا غنچهء گل‌رنگ برآمد * از هر شاخ آهنگ شباهنگ برآمد

و له

بر شاخ دگر مشعل و فانوس ببستند * بر بال تذروان دم طاوس ببستند اندر گلوى بلبل و صلصل به گه لحن * سنتور و نى و بربط و ناقوس ببستند در آب شمر عكس گلستان چو يكى باغ * كش نقش به مرآتى معكوس ببستند بر ابر و درخشش نگر و تندر گويى * بر پيل دمان آينه و كوس ببستند جاسوس خزان بود صبا ليك رياحين * ز انبوهى اول ره جاسوس ببستند سلطان بهار آنكه بر لشكر دى تاخت * چون لشكر لكزى كه ره روس ببستند