تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1948

مساهمون:

ص١٩٤٨
مرا هم قد كمان و آه تير اما چه سود از اين * گرفتم بر دلت آمد همان تيرم بسنگستى يكى بزم است شبهايم به روى يار سيمين‌بر * كه گويى روضهء مينوست يا خود دير گنگستى صراحيهاى پر مىچيده در آن صف به صف هر سو * تو گويى بر هوا پوينده پىدرپى كلنگستى به آب آتشين آن آتش چون آب هم زانو * شگفتا آب آتش‌رنگ و آتش آب رنگستى هش‌افزا خوانمش يا هش‌زدا كاندر صفت گه‌گه * فزايد هوش و گه‌گه نيز خصم هوش و هنگستى ازو بس طعنه بر جام جهان‌بين چون به جام اندر * بويژه چون به كام خسرو هوشنگ هنگستى

و له ايضا

اى تيره طره‌كش به رخ چون سمنبرى * خوش هندويى كه يار نگار سمنبرى با نفخهء عبيرى و با عطر غاليه * با رنگ مشك‌نابى و با بوى عنبرى با پيچ‌وتاب ارقم و با شكل كژدمى * با گونهء غراب و به طبع سمندرى سنبل بر آفتاب بخوشد بپژمرد * تو به آفتاب اندر و خوش تازه و ترى با اهرمن سروش نياميزد اى شگفت * تو اهرمن نژادى و جمشيد گوهرى چوگان آبنوسى وز عاج گوى تو * زيرا همى به زير زنخدان دلبرى هر حلقه‌ات به حلقى گيراتر از اجل * گويى كمند پرخم داراى صفدرى

در تهنيت عيد مولود حضرت رسول و مدحت شاهنشاه عصر

عيد مولود رسول تازى * باد فرخنده به شاه غازى ناصر الدّين شه قاجار كه هست * ناصر دين نبى تازى