تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1945

مساهمون:

ص١٩٤٥
شگفتا آهوانت را چراگه سنبلست و گل * چرا بيمار ماناشان به عمدا ناتوان دارى هلال ار بر فلك هر مه به سيمين صولجان ماند * ندارد كو تو سيمين‌گوى و مشكين صولجان دارى فلك گر ماهىاى دارد تو هم در چشمهء شيرين * يكى ماهى گفتارآفرين يعنى زبان دارى

و له

ايا شكسته سر زلف ترك شيرازى * كلاله‌هاى تو جراره‌هاى اهوازى به چهره غلتان پيچنده طره‌ات چون ماه * شگفت مار نگر كان به مه كند بازى هرآن‌كه سرش ببرند برنيارد سر * برى تو چون سر زلفت كند سرافرازى دلم بزلف بلندت پريد و شد پابست * چنين شود چو كند كس بلندپروازى ز باد جنبان در طرهء تو سوخته‌دل * چو هندوئى كه كند بر رسن رسن‌بازى سزد بتازى و بر پارسيت ناز اى ترك * كه اين دو آيين را در تو هست انبازى رخ تو روشن و رنگين چو معبد زردشت * دل تو تيره و سنگين چو قبلهء تازى ز نار چهره به دل چند كوره بفروزى * ز نوك غمزه به جان چند دشنه بفرازى

در مرثيه خاقان صاحبقران مغفور نور الله مضجعه

سپهر آراست كويم از توام در دل هراسستى * كه دوران تو را بر جور و خونخوارى اساسستى جوى در خرمن ماهت نه و در خرمن هستى * دوران را سر هر مه مهت بر شكل داسستى مشعبد طاس‌بازى ساحرت بينم كه در دستش * گهى سيمينه‌جامستى گهى زرينه طاسستى