شگفتا آهوانت را چراگه سنبلست و گل * چرا بيمار ماناشان به عمدا ناتوان دارى
هلال ار بر فلك هر مه به سيمين صولجان ماند * ندارد كو تو سيمينگوى و مشكين صولجان دارى
فلك گر ماهىاى دارد تو هم در چشمهء شيرين * يكى ماهى گفتارآفرين يعنى زبان دارى
و له
ايا شكسته سر زلف ترك شيرازى * كلالههاى تو جرارههاى اهوازى
به چهره غلتان پيچنده طرهات چون ماه * شگفت مار نگر كان به مه كند بازى
هرآنكه سرش ببرند برنيارد سر * برى تو چون سر زلفت كند سرافرازى
دلم بزلف بلندت پريد و شد پابست * چنين شود چو كند كس بلندپروازى
ز باد جنبان در طرهء تو سوختهدل * چو هندوئى كه كند بر رسن رسنبازى
سزد بتازى و بر پارسيت ناز اى ترك * كه اين دو آيين را در تو هست انبازى
رخ تو روشن و رنگين چو معبد زردشت * دل تو تيره و سنگين چو قبلهء تازى
ز نار چهره به دل چند كوره بفروزى * ز نوك غمزه به جان چند دشنه بفرازى
در مرثيه خاقان صاحبقران مغفور نور الله مضجعه
سپهر آراست كويم از توام در دل هراسستى * كه دوران تو را بر جور و خونخوارى اساسستى
جوى در خرمن ماهت نه و در خرمن هستى * دوران را سر هر مه مهت بر شكل داسستى
مشعبد طاسبازى ساحرت بينم كه در دستش * گهى سيمينهجامستى گهى زرينه طاسستى