تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1947

مساهمون:

ص١٩٤٧
كان آب رنگ آتش آهن‌دل * كافر كشيش شيوه به پنهانى چون در غلاف كان نشابور است * چون در مصاف لعل بدخشانى مرجان خويشتن به غنيمت دان * او را مخواه گونهء مرجانى نه مست بختى تو فزونستى * زنگى دوات به گردن و پيشانى گيرم كه آن دورنگ مه و مهر است * رخشنده و منور و نورانى هان زنده‌زنده عضو جدا مپسند * يك‌دم ز خود چو اشتر قربانى آگه نه‌اى ز كوه خراسان پرس * تيزى آن حسام خراسانى كان تيغ تيغ كوه چسان ببريد * روزى به آزمون به صد آسانى ز آثار آن هنوز در آن كشور * هر سبزه‌ايست لالهء نعمانى

و له

سرو من بر لاله از سنبل نقاب آرد همى * آفتابى را نهان زير سحاب آرد همى آهوى مردم شكارش خون مردم بس‌كه خورد * لالهء عنبرنقابش مشك ناب آرد همى نرگسش دارد نظر سوى دلم هردم به ناز * آرى آرى مست آهنگ كباب آرد همى طره‌اش در پيچ‌وتاب افتاده از آن سبزخط * افعى آرى از زمرد پيچ‌وتاب آرد همى گر سياووش نيست آن خط سيه‌وش اين‌قدر * ازچه‌رو در رفتن آتش شتاب آرد همى

و له

مگر گوهرفشان آن شكر ياقوت رنگستى * كه گوهربار بارستى و شكرتنگ تنگستى به باغ اندر بود سرو و تو را بر سرو باغ اندر * به سنگ اندر بود سيم و تو را در سيم سنگستى كمانكش در كمينستى چنان كاين دل چنينستى * تو را با من چه كينستى تو را با دل چه جنگستى