تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1944

مساهمون:

ص١٩٤٤
صدر الفضلا صدر اكبرى * بدر العلماء بدر اكرمى صدر تن هستى به منزلت * صدرى نه كز افراز اشكمى با نور ضميرش مه منير * چو بدر شود قرص اظلمى با فسحت خلقش بهشت عدن * چون جلوه فزايد جهنمى شاهنشه جاهش چو بار داد * بگزيد فلك را مخيمى دوشيزهء فكرش چو مهر خواست * نشمرد جهان را به درهمى زادى تو ز پهلوى عقل و فضل * زان گونه كه حوا ز آدمى نىنى تو چنان مردزاده‌اى * كز پهلوى رودابه رستمى ز اصطبل جلال تو روز و شب * اين اشهبى آن ديگر ادهمى از مهرت و قهرت دو نفح صور * اين نغمه زيرى و آن بمى

و له ايضا

نگارينا همى در سر هواى گلستان دارى * همانا از رخت باغى نگارين تر گمان دارى گلستان بر كنار جو اگر سرو سهى دارد * تو بر سرو سهى اينك شكفته گلستان دارى به باغ ار گوشه خوشه‌خوشه ضيمران رويد * تو بر گل دسته‌دسته بسته بسته ضيمران دارى اگر گلزار اكنون نارون يا ناردان دارد * تو قد چون نارون دارى و لب چون ناردان دارى به زيبا و غنچه نوشكفته دارد ار گلشن * ز به بهتر ز نخ وز غنچه كوچكتر دهان دارى پرند ار خيزد از ششتر پرند تست از آن خوش‌تر * كه اندام و برى رشك پرند و پرنيان دارى