از دو عضو مختلف در خلقتت ظلمى نمود * ليك ظلمى كز هزاران عدل آن را برترى
هرچه ديدش فربهى كرد آن ميان رازان نهى * هرچه بودش لاغرى كرد آن سرين را زان برى
فربهى داد آن سرين را حبذا زان فربهى * لاغرى داد آن ميان را مرحبا آن لاغرى
كرده رجعت بازگويى با جهان در عهد ما * زرگرى ساحر كه او را نام بودى سامرى
داده بر چشمان تو هر خصلتش كز جادوى * كرده بر رخسار من هر صنعتش كز زرگرى
نى چو چشم توبه بئر السحر سحر بابلى * نى چو روى من به دار الضرب زر جعفرى
و له ايضا
اى لعل نگارين مگر جمى * فرمان به جهانت ز خاتمى
دو ديو ز هر سو تو را قرين * كز ريو و فسون دام عالمى
هان تا چو جم از خاتم شريف * محروم نمانى ز محرمى
گهگاه برانم كه عيسىاى * گهگاه گمانم كه مريمى
كاحيا كن صد عاذرى تنى * وابستن صد عيسوى دمى
جستم ز دلوجان حقيقتت * هرچند ز اسرار مبهمى
جان گفت كه روح مصورى * دل گفت كه جان مجسمى
از كوثر و زمزم چه عجزها * با من گه وصف تو هردمى
زين لابه كه گويمت كوثرى * زان رشوه كه خوانمت زمزمى
زين بيش ستودن نيارمت * اى آب حيات از تو شبنمى
كز خوبى و جانبخشى و خوشى * خاك در صدر معظمى