تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1943

مساهمون:

ص١٩٤٣
از دو عضو مختلف در خلقتت ظلمى نمود * ليك ظلمى كز هزاران عدل آن را برترى هرچه ديدش فربهى كرد آن ميان رازان نهى * هرچه بودش لاغرى كرد آن سرين را زان برى فربهى داد آن سرين را حبذا زان فربهى * لاغرى داد آن ميان را مرحبا آن لاغرى كرده رجعت بازگويى با جهان در عهد ما * زرگرى ساحر كه او را نام بودى سامرى داده بر چشمان تو هر خصلتش كز جادوى * كرده بر رخسار من هر صنعتش كز زرگرى نى چو چشم توبه بئر السحر سحر بابلى * نى چو روى من به دار الضرب زر جعفرى

و له ايضا

اى لعل نگارين مگر جمى * فرمان به جهانت ز خاتمى دو ديو ز هر سو تو را قرين * كز ريو و فسون دام عالمى هان تا چو جم از خاتم شريف * محروم نمانى ز محرمى گهگاه برانم كه عيسىاى * گهگاه گمانم كه مريمى كاحيا كن صد عاذرى تنى * وابستن صد عيسوى دمى جستم ز دل‌وجان حقيقتت * هرچند ز اسرار مبهمى جان گفت كه روح مصورى * دل گفت كه جان مجسمى از كوثر و زمزم چه عجزها * با من گه وصف تو هردمى زين لابه كه گويمت كوثرى * زان رشوه كه خوانمت زمزمى زين بيش ستودن نيارمت * اى آب حيات از تو شبنمى كز خوبى و جان‌بخشى و خوشى * خاك در صدر معظمى