در مخاطبه با افلاك و سخنان حكمت
اى گرد گرد گنبد زنگارى * تا كى مرا بر آينه زنگ آرى
چندانكه چهرهء دل بزدايم * عارض كنى به عارض او تارى
آخر تو را چه سود زيان ما * عزت مگر فزايد ازين خوارى
ما خود نه بهمنيم و تويى اژدر * ما را چرا به خيره بيوبارى
هيچيم و با تو دعوى هستيمان * لنگى برون بريم به رهوارى
ما كودكيم و گيتى گهواره است * پا بسته در قماط بناچارى
چون دايه گاهواره بجنباند * كودك رود به خواب ز بيدارى
افغان كشيم و سمع تو پرافغان * زارى كنيم و گوش تو پرزارى
ما را بپروريدى از خردى * كردى سمين چو ميشى پروارى
تو گرگ برهخوارى و ما بره * كى گرگ را به بره وفادارى
اينك بچاكرى نخرى ما را * و اول خريدهاى تو به سالارى
مشكين بنفشهء طبرى دادى * ما را و فر لعبت فرخارى
ايدون چه اوفتادت كاين گل را * در چشمها دهى صفت خارى
خواهى چرا چو پر حواصل كرد * پر غراب كش اثر قارى
اى سفلهطبع يوسف كنعان را * كردى غلام و زان پس بازارى
مفروش هان به هيچ مرا ور نه * شاهان كنندم از تو خريدارى
ترسانيم به مرگ معاذ اللّه * ترسانيم به مرگ كنم زارى
من بنده محمديم اى دهر * وز بندگان درگه كرارى
باللّه نترسم از تو و از مردن * هرچند زخمها زنيم كارى
من در عدم ز ملك وجودم به * كانجا بدم نهفته و متوارى
چون باز باز جا شوم آن بازم * كاندر كهين جهان شدم اشكارى
گويى كه نيست گردم گو گردم * از نيستى چه به ببر بارى
فرزندكان من سخنان من * مانند در جهان به جهاندارى
اين نيز گر نماند باك نيست * پاك است ذيل رحمت غفارى