تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1941

مساهمون:

ص١٩٤١

در مخاطبه با افلاك و سخنان حكمت

اى گرد گرد گنبد زنگارى * تا كى مرا بر آينه زنگ آرى چندانكه چهرهء دل بزدايم * عارض كنى به عارض او تارى آخر تو را چه سود زيان ما * عزت مگر فزايد ازين خوارى ما خود نه بهمنيم و تويى اژدر * ما را چرا به خيره بيوبارى هيچيم و با تو دعوى هستيمان * لنگى برون بريم به رهوارى ما كودكيم و گيتى گهواره است * پا بسته در قماط بناچارى چون دايه گاهواره بجنباند * كودك رود به خواب ز بيدارى افغان كشيم و سمع تو پرافغان * زارى كنيم و گوش تو پرزارى ما را بپروريدى از خردى * كردى سمين چو ميشى پروارى تو گرگ بره‌خوارى و ما بره * كى گرگ را به بره وفادارى اينك بچاكرى نخرى ما را * و اول خريده‌اى تو به سالارى مشكين بنفشهء طبرى دادى * ما را و فر لعبت فرخارى ايدون چه اوفتادت كاين گل را * در چشمها دهى صفت خارى خواهى چرا چو پر حواصل كرد * پر غراب كش اثر قارى اى سفله‌طبع يوسف كنعان را * كردى غلام و زان پس بازارى مفروش هان به هيچ مرا ور نه * شاهان كنندم از تو خريدارى ترسانيم به مرگ معاذ اللّه * ترسانيم به مرگ كنم زارى من بنده محمديم اى دهر * وز بندگان درگه كرارى باللّه نترسم از تو و از مردن * هرچند زخمها زنيم كارى من در عدم ز ملك وجودم به * كانجا بدم نهفته و متوارى چون باز باز جا شوم آن بازم * كاندر كهين جهان شدم اشكارى گويى كه نيست گردم گو گردم * از نيستى چه به ببر بارى فرزندكان من سخنان من * مانند در جهان به جهاندارى اين نيز گر نماند باك نيست * پاك است ذيل رحمت غفارى