گل شاهى و گلبنس سبز خنك * پيشش لاله سرخ غاشيه
گويى كه ز ناحق به كشتگان * گلزار مگر دشت ماريه
يزدان داند سيرت يزيد * عار است بدين عمر عاريه
دنيا به يكى مويشان كم است * ايزد بود آن جمع را ديه
نتوان پى پر كردن معاء * در ظلم شدن چون معاويه
زيراكه پس از بندگى هو * نتوان ز هوا ساخت هاويه
گرد آمده مردم به عيش دهر * چون عاج به ايام ترويه
و آخر همه از هم پراكنند * اين جانب شهر آن به باديه
آرى سپس اجتماع كل * انجام تن و جانست تجزيه
چه فيض ز جسم پليد و نفس * چه پاك ز زانى و زانيه
در زير عبا نفس شوم را * شمشير نفاق است تعبيه
در ملحم مار پور ملجمى است * تن نار و زبانش زبانيه
خونريز على زو قطامه خواست * شد غاليه آن شوم عاليه
اى نفس اگر ابن معتزى * در فضل و اگر ابن طغريه
گه تشبيب آرى و گه مديح * گه تهنيت و گاه مرثيه
زينها نبود هيچگونه سود * چون نيست تو را سمع واعيه
مهدى نشود گرچه مهديست * هركو به مثل ساخت مهديه
بس راه ز مه تا به تيرهميغ * بس فرق ز شه تا به حاشيه
ماييم و دلى همچو لاله داغ * از سوز شهان اماميه
چون نصب على در غدير شد * آن روز به از عيد اضحيه
گر بنده پذيرند برنهيم * ما داغ ولاشان به ناصيه
مهر رخ آن قوم كرده پر * جان و تن ما گرده وريه
پاى قلم از پويه گشت لنگ * چون گشت به من تنگ قافيه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1940
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٤٠