گر همه تيغ او زند چو مرهم و تاجست * ور همه زهر او دهد چو شهد و نواله
جان و سر ما قبول خاك درش نيست * ور نه دهيمش به بيع هر دو قباله
در صفت مدرسهء مباركهء دار الفنون و مدحت شاهنشاه فلك جاه ناصر الدّين شاه قاجار
شگرف مدرسهاى ساخت دلكش و دلخواه * به شهر تهران اين شهريار ملك پناه
پى شكوهش بر پاى بيرق دولت * بنش گذشته ز ماهى سرش گذشته ز ماه
بخواند اهل هنر را ملك ز ملك فرنگ * فزود حشمت و تشريف و مال و منصب و جاه
هنرپژوه جوانان ز اهل ايران جست * پى تعلم افزونتر از صد و پنجاه
چو ماه نخشب كز چاه نخشب اندر تاب * فروغ رخشان رخشان ز تيرهگون ديباه
همه بعرصهء رزم و همه به پهنهء بزم * بخوى هرمز و بهرام و روى زهره و ماه
به چشم آهوى چينى ببر ز سرو سهى * بچهره سيم سپيد و بقطره مشك سياه
همه بهشت مجسم ز مهر در ايوان * همه جحيم مصور ز كين بلشكرگاه
هزار خرمن سورى نهان به زير كمر * هزار دستهء سنبل عيان ز طرف كلاه
تفنگها بكتف همچو غمزگان دلدوز * كتارها بكمر همچو ابروان جانكاه
غلامباره اگر سويشان نظاره كند * ز بيم گردد كافور طبع قوت باه
همه اميران در فكر اينكه كيست امين * كه اين بتان را دارد ز روى صدق نگاه
چو بازگشتم من از سفارت خوارزم * مرا بخواند و بر ايشان گماشت شاهنشاه
خدايگان سلاطين دهر شاه جوان * كه او چو بخت خود و بخت او چو او برناه
به پيش حشمت او پيل مست چون پشه است * به نزد شوكت او شير شرزه چون روباه
ايضا
زان روز كه مهر رخت اى ماه نديده * شب تا سحرم پر ز ستاره است دو ديده
تا زلف تو چون پنجهء شاهين شكاريست * كبك دل مسكينم در سينه تپيده
بر گونهء قير است و همىغلتد در شير * هم مار بود زلف تو هم مارگزيده
تا ديدهام آن زلف و بناگوش كه هستند * گويى چو شب تيره چون صبح دميده