تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1938

مساهمون:

ص١٩٣٨
گر همه تيغ او زند چو مرهم و تاجست * ور همه زهر او دهد چو شهد و نواله جان و سر ما قبول خاك درش نيست * ور نه دهيمش به بيع هر دو قباله

در صفت مدرسهء مباركهء دار الفنون و مدحت شاهنشاه فلك جاه ناصر الدّين شاه قاجار

شگرف مدرسه‌اى ساخت دلكش و دلخواه * به شهر تهران اين شهريار ملك پناه پى شكوهش بر پاى بيرق دولت * بنش گذشته ز ماهى سرش گذشته ز ماه بخواند اهل هنر را ملك ز ملك فرنگ * فزود حشمت و تشريف و مال و منصب و جاه هنرپژوه جوانان ز اهل ايران جست * پى تعلم افزون‌تر از صد و پنجاه چو ماه نخشب كز چاه نخشب اندر تاب * فروغ رخشان رخشان ز تيره‌گون ديباه همه بعرصهء رزم و همه به پهنهء بزم * بخوى هرمز و بهرام و روى زهره و ماه به چشم آهوى چينى ببر ز سرو سهى * بچهره سيم سپيد و بقطره مشك سياه همه بهشت مجسم ز مهر در ايوان * همه جحيم مصور ز كين بلشكرگاه هزار خرمن سورى نهان به زير كمر * هزار دستهء سنبل عيان ز طرف كلاه تفنگها بكتف همچو غمزگان دل‌دوز * كتارها بكمر همچو ابروان جانكاه غلام‌باره اگر سويشان نظاره كند * ز بيم گردد كافور طبع قوت باه همه اميران در فكر اينكه كيست امين * كه اين بتان را دارد ز روى صدق نگاه چو بازگشتم من از سفارت خوارزم * مرا بخواند و بر ايشان گماشت شاهنشاه خدايگان سلاطين دهر شاه جوان * كه او چو بخت خود و بخت او چو او برناه به پيش حشمت او پيل مست چون پشه است * به نزد شوكت او شير شرزه چون روباه

ايضا

زان روز كه مهر رخت اى ماه نديده * شب تا سحرم پر ز ستاره است دو ديده تا زلف تو چون پنجهء شاهين شكاريست * كبك دل مسكينم در سينه تپيده بر گونهء قير است و همىغلتد در شير * هم مار بود زلف تو هم مارگزيده تا ديده‌ام آن زلف و بناگوش كه هستند * گويى چو شب تيره چون صبح دميده