از فكر سيهزلف تو روزم شب تيره است * وز ياد بناگوش تو شامم چو سپيده
چون زلف تو گرديدهام از دورى زلفت * شيداى و سيهروز و پريشان و خميده
مژگان تو تيرند و دو چشم تو دو تركند * ز ابروت كمان تا به بناگوش كشيده
شد پيكر من چون ز رهى بسكه به پرتاب * تير توام اين سينهء مجروح خليده
اى من سگ آن چشم چو آهوى تو تا چند * گردى به بيابان تو چو آهوى رميده
بازآى و ببينم كه ز هجرت به چه روزم * كز ديده بسا فرق بود تا به شنيده
در ظلمت زلفين و خط آن چشمه تو دارى * آبى كه سكندر به سياهى طلبيده
خاليست سيه يا كه بر آن گردن سيمين * از غاليهء زلف تو يك نقطه چكيده
اين نقطه مكن محو ازين صفحه اگرچه * بر شاخ بلندى وطن اين زاغ گزيده
اى باغ پر از گل دل ما غنچهصفت ماند * پرخون و ز گلزار تو يك غنچه نچيده
بر ياد گريبان تو خود جامه كنم چاك * بر دار توام دست ازين جيب دريده
رخشنده چو شيداست رخت ليك دريغا * خنجركش و بيچارهكشى راست چو شيده
گر بندگى خواجه حميد الدّين جويى * بىشبهه شوى صاحب اخلاق حميده
فى الحكمة و الموعظة و النصيحة
اى بت دوسه بط كن به باطيه * كز گل چو تذروست باديه
از جمله قوى مايهاش فزود * آن قوه كه خوانند ناميه
ششتر شد هر شهر و روستا * كشمر شد هر مرز و ناحيه
اى روى تو را رنگ ارغوان * وى موى تو را بوى غاليه
هنگام بهار است و پرشقيق * هر كوه و شخ و دشت و واديه
ايام عقار است و پرعقيق * هر جام و دن و خيك و خابيه
بايدت چميدن به گلستان * تا چند خزيدن به زاويه
گلشن چو فلك پركواكب است * گلنار و سمن سعد و اخبيه
گل همچو شهنشه به سبز تخت * مل در بر تختش چو جاريه
و آموده به لؤلؤ است آن سرير * از شبنم و از نژم و انديه