تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1939

مساهمون:

ص١٩٣٩
از فكر سيه‌زلف تو روزم شب تيره است * وز ياد بناگوش تو شامم چو سپيده چون زلف تو گرديده‌ام از دورى زلفت * شيداى و سيه‌روز و پريشان و خميده مژگان تو تيرند و دو چشم تو دو تركند * ز ابروت كمان تا به بناگوش كشيده شد پيكر من چون ز رهى بس‌كه به پرتاب * تير توام اين سينهء مجروح خليده اى من سگ آن چشم چو آهوى تو تا چند * گردى به بيابان تو چو آهوى رميده بازآى و ببينم كه ز هجرت به چه روزم * كز ديده بسا فرق بود تا به شنيده در ظلمت زلفين و خط آن چشمه تو دارى * آبى كه سكندر به سياهى طلبيده خاليست سيه يا كه بر آن گردن سيمين * از غاليهء زلف تو يك نقطه چكيده اين نقطه مكن محو ازين صفحه اگرچه * بر شاخ بلندى وطن اين زاغ گزيده اى باغ پر از گل دل ما غنچه‌صفت ماند * پرخون و ز گلزار تو يك غنچه نچيده بر ياد گريبان تو خود جامه كنم چاك * بر دار توام دست ازين جيب دريده رخشنده چو شيداست رخت ليك دريغا * خنجركش و بيچاره‌كشى راست چو شيده گر بندگى خواجه حميد الدّين جويى * بىشبهه شوى صاحب اخلاق حميده

فى الحكمة و الموعظة و النصيحة

اى بت دوسه بط كن به باطيه * كز گل چو تذروست باديه از جمله قوى مايه‌اش فزود * آن قوه كه خوانند ناميه ششتر شد هر شهر و روستا * كشمر شد هر مرز و ناحيه اى روى تو را رنگ ارغوان * وى موى تو را بوى غاليه هنگام بهار است و پرشقيق * هر كوه و شخ و دشت و واديه ايام عقار است و پرعقيق * هر جام و دن و خيك و خابيه بايدت چميدن به گلستان * تا چند خزيدن به زاويه گلشن چو فلك پركواكب است * گلنار و سمن سعد و اخبيه گل همچو شهنشه به سبز تخت * مل در بر تختش چو جاريه و آموده به لؤلؤ است آن سرير * از شبنم و از نژم و انديه