تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1936

مساهمون:

ص١٩٣٦
تن هيضه و جان ناشتا و ما * خرسند كه آكنده قوصره نادان بشكيبد به تن ز جان * كودك بفريبد به فرفره چون گاوى كش در شب‌چراغ * وز حرص زيانش ز شب‌چره گوهر فكند از پى علف * افسر بفروشد به توبره كرديم ز بس نامه‌ها سياه * از حبر تهى ماند محبره در ميسر و خمريم و روز حشر * ز اصحاب شماليم و ميسره اى نفس مرا نيك برگراى * مشمار به اوباش و مسخره كى سگ درد آن را كه در دلش * مهر اسد اللّه حيدره او واسطهء جنت است و نار * معنى صراط است و قنطره زند است به دو جسم و جان ما * نز قوت هر قوت و ابخره سيمرغ شود گر مكان كند * در سايهء والاش قبره

در مدح شاهنشاه فلك جاه محمد شاه طاب ثراه

در پرند گور چشم آن گورچشم آمد ز راه * همچو چشم شيرروى و چون تك‌آهو نگاه طره در بازى به غبغب خنده در صحبت به لب * قد گواژه‌زن به سرو و رخ ملامتگر به ماه كرته و شلوار سبز و دو لب و رخسار سرخ * سينه و پيكر سپيد و گيسوى و چشمان سياه رازگو با غمزه و نازش چو سلطان با خدم * غره بر زلف و لب و چشمش چو خسرو بر سپاه با خرامى همچو كبك و با نگارى چون تذرو * با سرينى همچو كوه و با ميانى همچو كاه دستهء نرگس به دست و نرگس او نيم‌مست * هم لب او باده‌رنگ و هم دل او باده‌خواه بر رخش از گرمى مى قطره‌هاى خون پديد * همچو بر گلبرگ تر در باغ شبنم صبحگاه گوى سيمش لطمه خور اندر خم چوگان مشك * بس‌كه با آن نارپستان بازى زلف دوتاه روى چون نار خليل و موى چون مار كليم * غمزه‌اش چون تير آرش ابرويش چون تيغ شاه شاه احمد خوى ايزدجو محمد شه كه هست * دين يزدان را معين و شرع احمد را پناه بارگاهش را فلك خواندم خجل گشتم ز طبع * آدمى را گه‌گهى در شبهه خيزد اشتباه اينك از آن ننگ با من سرگران فغفور و راى * گرچه از اين فخر با من مهربان خورشيد و ماه