تن هيضه و جان ناشتا و ما * خرسند كه آكنده قوصره
نادان بشكيبد به تن ز جان * كودك بفريبد به فرفره
چون گاوى كش در شبچراغ * وز حرص زيانش ز شبچره
گوهر فكند از پى علف * افسر بفروشد به توبره
كرديم ز بس نامهها سياه * از حبر تهى ماند محبره
در ميسر و خمريم و روز حشر * ز اصحاب شماليم و ميسره
اى نفس مرا نيك برگراى * مشمار به اوباش و مسخره
كى سگ درد آن را كه در دلش * مهر اسد اللّه حيدره
او واسطهء جنت است و نار * معنى صراط است و قنطره
زند است به دو جسم و جان ما * نز قوت هر قوت و ابخره
سيمرغ شود گر مكان كند * در سايهء والاش قبره
در مدح شاهنشاه فلك جاه محمد شاه طاب ثراه
در پرند گور چشم آن گورچشم آمد ز راه * همچو چشم شيرروى و چون تكآهو نگاه
طره در بازى به غبغب خنده در صحبت به لب * قد گواژهزن به سرو و رخ ملامتگر به ماه
كرته و شلوار سبز و دو لب و رخسار سرخ * سينه و پيكر سپيد و گيسوى و چشمان سياه
رازگو با غمزه و نازش چو سلطان با خدم * غره بر زلف و لب و چشمش چو خسرو بر سپاه
با خرامى همچو كبك و با نگارى چون تذرو * با سرينى همچو كوه و با ميانى همچو كاه
دستهء نرگس به دست و نرگس او نيممست * هم لب او بادهرنگ و هم دل او بادهخواه
بر رخش از گرمى مى قطرههاى خون پديد * همچو بر گلبرگ تر در باغ شبنم صبحگاه
گوى سيمش لطمه خور اندر خم چوگان مشك * بسكه با آن نارپستان بازى زلف دوتاه
روى چون نار خليل و موى چون مار كليم * غمزهاش چون تير آرش ابرويش چون تيغ شاه
شاه احمد خوى ايزدجو محمد شه كه هست * دين يزدان را معين و شرع احمد را پناه
بارگاهش را فلك خواندم خجل گشتم ز طبع * آدمى را گهگهى در شبهه خيزد اشتباه
اينك از آن ننگ با من سرگران فغفور و راى * گرچه از اين فخر با من مهربان خورشيد و ماه