تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1935

مساهمون:

ص١٩٣٥
ز فعل و جذبهء خود كهربا شود عاطل * كه سبز باشد هرجا كه بوده برگى كاه همى ز خاك دمد برگ سبز سوسن و بيد * چو دشنه‌اى كه برآرند زنگ‌خورده ز چاه نماند افعى ناگشته كور در اين فصل * ز بس‌كه هر طرفش بر زمرد است نگاه به روز ابر همىغرد از هوا تندر * چنان كه نوبت عيدى ز پيش درگه شاه

و له ايضا

زنگار فشاندند يكسره * بر دشت و كه و وادى و دره كهسار چو دستان سپيد موى * بسترد ز سر مو به استره ما پير شديم و جهان جوان * ما ناسره مانديم و او سره آخر به درد دهر جسم ما * كو گرسنه گرگست و ما بره تا كى بفروزيم مشعله * تا كى بفرازيم منظره قيصر صفت ار زانكه قصر را * از كيوان سازيم كنگره چون نيك ببينى مقر ما * باشد به سرانجام مقبره آنگه كه به غرغر رسيد جان * پاشويه چه سوداست و غرغره مر محتضران را مزوريست * رغبت باباى مزوره از مرگ كجا جسته آدمى * از چرغ كجا رسته هوبره مردان را بين چون دهد فريب * هر ساعتى اين دهر ساحره هر شب بر صد شوى خفته ليك * هر صبح نمايد چو باكره بىپرده ببندد فسون او * آن قوه كه خوانند باصره پيريست به تنها رسول مرگ * زى خواب كشاند دهن‌دره رو مرد شو اى زن‌صفت از آنك * نى مرد بود هرك را نره ما بهر تن از جان بريده‌ايم * الحق كه به حمقيم نادره بر شاخ درختيم و بهر حفظ * خود بيخ ببريمش از اره هردم پى دانگى كشيده بانگ * هر سو چو گدايان سامره از حمق نبود ار ز چشم خلق * سقراط نهان شد به خنبره