ز فعل و جذبهء خود كهربا شود عاطل * كه سبز باشد هرجا كه بوده برگى كاه
همى ز خاك دمد برگ سبز سوسن و بيد * چو دشنهاى كه برآرند زنگخورده ز چاه
نماند افعى ناگشته كور در اين فصل * ز بسكه هر طرفش بر زمرد است نگاه
به روز ابر همىغرد از هوا تندر * چنان كه نوبت عيدى ز پيش درگه شاه
و له ايضا
زنگار فشاندند يكسره * بر دشت و كه و وادى و دره
كهسار چو دستان سپيد موى * بسترد ز سر مو به استره
ما پير شديم و جهان جوان * ما ناسره مانديم و او سره
آخر به درد دهر جسم ما * كو گرسنه گرگست و ما بره
تا كى بفروزيم مشعله * تا كى بفرازيم منظره
قيصر صفت ار زانكه قصر را * از كيوان سازيم كنگره
چون نيك ببينى مقر ما * باشد به سرانجام مقبره
آنگه كه به غرغر رسيد جان * پاشويه چه سوداست و غرغره
مر محتضران را مزوريست * رغبت باباى مزوره
از مرگ كجا جسته آدمى * از چرغ كجا رسته هوبره
مردان را بين چون دهد فريب * هر ساعتى اين دهر ساحره
هر شب بر صد شوى خفته ليك * هر صبح نمايد چو باكره
بىپرده ببندد فسون او * آن قوه كه خوانند باصره
پيريست به تنها رسول مرگ * زى خواب كشاند دهندره
رو مرد شو اى زنصفت از آنك * نى مرد بود هرك را نره
ما بهر تن از جان بريدهايم * الحق كه به حمقيم نادره
بر شاخ درختيم و بهر حفظ * خود بيخ ببريمش از اره
هردم پى دانگى كشيده بانگ * هر سو چو گدايان سامره
از حمق نبود ار ز چشم خلق * سقراط نهان شد به خنبره