چه جاى دل كه كژدم او راند * از نيش خويش خون ز دل خاره
پاى دلم به چنبر عنبر بست * رخساره و دو زلفش يكباره
چنبر بلى ز عنبر تر بايد * آن را كه از گلست دو رخساره
شبها به هجر چهرهء او دارم * صد راز با ثوابت و سياره
گاهى كنم ز رويش انديشه * گه بر قمر گمارم نظاره
گردون همى به چشم ترم شبها * بحريست پر ز زورق و طياره
يا فى المثل بلندحصارى سبز * بس ديدهبان نشسته به هر باره
يك جا بتى نهاده به بر ارغن * يك جا مهى ببسته به سر شاره
آن را به پيش خامه و دفتر بر * وان را به دست خنجر و كتاره
يك كوشك آن خسرو آزاده * يك برج خاص هندو پتياره
بر فرق اين ز سيم سره افسر * بر دست آن ز زر طلى ياره
اينها همه نكوى نكوكيشند * بدجو نيند هرگز و بدكاره
گر كشتشان ز هستى ناكاهد * مأمورهاند جمله نه اماره
ما خود بديم و زان بدشان دانيم * ما كودكيم و كيهان گهواره
ايشان عدم شوند چو ما انجام * جز ذات حق نماند همواره
گيتى كدام جامهء تن بردوخت * كاخر نكرد بىسببش پاره
چون تار و پود جامهء جان باشد * بر تن چه سود جامه زر تاره
چون اعتبارها ز ميان خيزد * هاجر چه فرق دارد با ساره
و له ايضا
چرا اگرنه زمين همگر و هوا جولاه * رفو كنند و ببافند اخضرين ديباه
و گرنه لاله نگار منست در معنى * ز چيست رويش سرخ و دلش چراست سياه
همىنهد سر بلبل به خرمن گل سرخ * چنان كه سجده برد هيربد به آتشگاه
چو هندويى كه كشد زعفران به پيشانى * شود ز زرده گل زرد روى سار سياه
به از صحيفهء مانى شود ز رنگ و نگار * همه كفل گه گوران ز رنگرنگ گياه