تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1934

مساهمون:

ص١٩٣٤
چه جاى دل كه كژدم او راند * از نيش خويش خون ز دل خاره پاى دلم به چنبر عنبر بست * رخساره و دو زلفش يكباره چنبر بلى ز عنبر تر بايد * آن را كه از گلست دو رخساره شبها به هجر چهرهء او دارم * صد راز با ثوابت و سياره گاهى كنم ز رويش انديشه * گه بر قمر گمارم نظاره گردون همى به چشم ترم شبها * بحريست پر ز زورق و طياره يا فى المثل بلندحصارى سبز * بس ديده‌بان نشسته به هر باره يك جا بتى نهاده به بر ارغن * يك جا مهى ببسته به سر شاره آن را به پيش خامه و دفتر بر * وان را به دست خنجر و كتاره يك كوشك آن خسرو آزاده * يك برج خاص هندو پتياره بر فرق اين ز سيم سره افسر * بر دست آن ز زر طلى ياره اين‌ها همه نكوى نكوكيشند * بدجو نيند هرگز و بدكاره گر كشتشان ز هستى ناكاهد * مأموره‌اند جمله نه اماره ما خود بديم و زان بدشان دانيم * ما كودكيم و كيهان گهواره ايشان عدم شوند چو ما انجام * جز ذات حق نماند همواره گيتى كدام جامهء تن بردوخت * كاخر نكرد بىسببش پاره چون تار و پود جامهء جان باشد * بر تن چه سود جامه زر تاره چون اعتبارها ز ميان خيزد * هاجر چه فرق دارد با ساره

و له ايضا

چرا اگرنه زمين همگر و هوا جولاه * رفو كنند و ببافند اخضرين ديباه و گرنه لاله نگار منست در معنى * ز چيست رويش سرخ و دلش چراست سياه همىنهد سر بلبل به خرمن گل سرخ * چنان كه سجده برد هيربد به آتشگاه چو هندويى كه كشد زعفران به پيشانى * شود ز زرده گل زرد روى سار سياه به از صحيفهء مانى شود ز رنگ و نگار * همه كفل گه گوران ز رنگ‌رنگ گياه