در مدح حضرت شاهنشاه عهد ناصر الدّين شاه غازى
باز اى نگار نازى در سر گرفتهاى * وز عاشقان بيدل دلبر گرفتهاى
دو مار قيرپيكر بر مه نهادهاى * دو نار سيمسيما بر برگرفتهاى
لؤلؤ درون حقهء مرجان نهفتهاى * آهن ميان چشمهء مرمر گرفتهاى
در سرمه آن غزال معربد كشيدهاى * در وسمه آن هلال مقير گرفتهاى
بر گرد روى عقد لآلى كشيدهاى * خورشيد را ز حيله به چنبر گرفتهاى
طوقى ز لعل ناب به گردن نهادهاى * در طوق گردن دل مضطر گرفتهاى
خود طوق غبغب تو نه بس بود گوييا * بر گردن از چه طوقى ديگر گرفتهاى
بر لعل طرههاى مجعد نهادهاى * بر دست گيسوان معنبر گرفتهاى
از روى بىتأنى برقع فكندهاى * وز فرق بىمحابا معجر گرفتهاى
هرگز چنين نديدم بىپردهات به بزم * تا صبح شب همانا ساغر گرفتهاى
سوگند بر لبان چو قند مكررت * ساغر گرفتهاى و مكرر گرفتهاى
مست است چشم و سرخ و رخ و لب عقيقرنگ * منكر مشو نه راهى منكر گرفتهاى
گر گويى اين سه ذاتيم آرى چنين بود * حسن و جمال ز ايزد داور گرفتهاى
ليكن به بوسهاى بتوان يافت بوى آن * گر جام مى ميان دو شكر گرفتهاى
زينسان دوهفته ماها يك مه دل ار برى * بىجنگ ملكشاه مظفر گرفتهاى
ايران خديو ناصر دين شاه ملكگير * كز فخر خاكپايش بر سر گرفتهاى
و له ايضا
جز روى يار و طرهء طراره * بر مه كه ديده كژدم جراره
نيش و شكنجه دل را شد دلجو * زان پرشكنج طرهء طراره
غير از دلم كه كاكل و زلفش جست * كس جسته مار و كژدم خونخواره
چون مار زخمخورده به خود پيچد * از زخم كژدمش دل آواره
زلفش نهم بدل كه هم از كژدم * كژدم گزيده را بتوان چاره
پرعقرب است بستر من هر شب * از ياد آن دو مار دل اوباره