تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1933

مساهمون:

ص١٩٣٣

در مدح حضرت شاهنشاه عهد ناصر الدّين شاه غازى

باز اى نگار نازى در سر گرفته‌اى * وز عاشقان بيدل دلبر گرفته‌اى دو مار قيرپيكر بر مه نهاده‌اى * دو نار سيم‌سيما بر برگرفته‌اى لؤلؤ درون حقهء مرجان نهفته‌اى * آهن ميان چشمهء مرمر گرفته‌اى در سرمه آن غزال معربد كشيده‌اى * در وسمه آن هلال مقير گرفته‌اى بر گرد روى عقد لآلى كشيده‌اى * خورشيد را ز حيله به چنبر گرفته‌اى طوقى ز لعل ناب به گردن نهاده‌اى * در طوق گردن دل مضطر گرفته‌اى خود طوق غبغب تو نه بس بود گوييا * بر گردن از چه طوقى ديگر گرفته‌اى بر لعل طره‌هاى مجعد نهاده‌اى * بر دست گيسوان معنبر گرفته‌اى از روى بىتأنى برقع فكنده‌اى * وز فرق بىمحابا معجر گرفته‌اى هرگز چنين نديدم بىپرده‌ات به بزم * تا صبح شب همانا ساغر گرفته‌اى سوگند بر لبان چو قند مكررت * ساغر گرفته‌اى و مكرر گرفته‌اى مست است چشم و سرخ و رخ و لب عقيق‌رنگ * منكر مشو نه راهى منكر گرفته‌اى گر گويى اين سه ذاتيم آرى چنين بود * حسن و جمال ز ايزد داور گرفته‌اى ليكن به بوسه‌اى بتوان يافت بوى آن * گر جام مى ميان دو شكر گرفته‌اى زين‌سان دوهفته ماها يك مه دل ار برى * بىجنگ ملك‌شاه مظفر گرفته‌اى ايران خديو ناصر دين شاه ملك‌گير * كز فخر خاكپايش بر سر گرفته‌اى

و له ايضا

جز روى يار و طرهء طراره * بر مه كه ديده كژدم جراره نيش و شكنجه دل را شد دلجو * زان پرشكنج طرهء طراره غير از دلم كه كاكل و زلفش جست * كس جسته مار و كژدم خونخواره چون مار زخم‌خورده به خود پيچد * از زخم كژدمش دل آواره زلفش نهم بدل كه هم از كژدم * كژدم گزيده را بتوان چاره پرعقرب است بستر من هر شب * از ياد آن دو مار دل اوباره