تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1932

مساهمون:

ص١٩٣٢
سريع‌تر ز باد فر شتاب او * عجول‌تر ز آسيا دوار او مهب صد شمال در يمين او * محل صد جنوب در يسار او بتى كه از زمام و تنگ و جل وى * لثام او حقاب او خمار او قلاده و تميمه‌اش شگرف‌تر * ز طوق حور عين و گوشوار او گمان نبرده خاطرى فتور او * نظر نكرده ديده‌اى غثار او بنغمهء حدى همى هدير زن * چو عجل سامرى و آن خوار او نه از بسيط دشت انبساط او * نه از مضيق كوه انزجار او بگاه ربعه بادسان حزام او * بگاه وقفه كوه‌وش قرار او تو گويى آسكون درد عبور او * تو گفتى آسمان برد سوار او هوا چو لجه‌اى و من نهنگ او * زمين چو قلعه‌اى و او حصار او رهى سپردم از اجل كشنده‌تر * سراب او جبال او قفار او گهى بريدم از فلك فرازتر * شعاب او شغاف او مغار او به دشتى اندر آمدم كه از خوشى * چو آسمان سبز سبزه‌زار او ميان دشت شهركى به دلكشى * فزون ز شهر سغد اشتهار او شناختم كه شهريار ماست آن * ويار شهر ماست شهريار او چو موى او نسيم مشكبوى او * چو بوى او هواى مشكبار او سمن دميده چون خد لطيف او * بنفشه رسته چون خط عذار او هزار سرخ‌گل شكفته در چمن * چو من به ناله در برش هزار او بسا كه داده خاك مشك‌زاى آن * بسا كه زاده سنگ كوهسار او شقيقها چو چهر آتشين وى * عقيقها چو لعل آبدار او چو رشكها كه برده گنبد برين * برين حصار و حصن استوار او شدم به شهر و شد ز فضل من خبر * به صدر شهر و شاه كامكار او
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1932 | رضا قليخان هدايت