از خون جگر حقيرتر مرجان * در قطرهء اشك خوارتر لؤلؤ
صد دين تاراج زلفكى كافر * صد جان يغماى خالكى هندو
از دخمهء اژدها گريز اى گور * وز زخمهء صولجان برهاى گو
شيدا چه شدى به سحر اين جوزن * مفتون چه شدى به چهر اين جادو
اين جوزن راست هردمى صد مرد * اينجا دور است هر شبى صد شو
اين آتش تند را مخوان لاله * وين حنظل خرد را مدان ليمو
بنگر كه چه گشت بهمن و رستم * برگو كه كجاست بيژن و برزو
بانوى مداين آنكه خسرو ساخت * قصريش كه سود بر فلك پهلو
فرهاد صفت كنون باملايش * هر فاختهيى به ناله كوكو
هر چار به چارعنصر اينك پست * بنا و بنا و بانى و بانو
گه بيضه نهد به سقف آن عصفور * گه خانه كند به كاخ آن راسو
ها پنجه مزن به چنگ كس بى جا * ها رنجه مكن به جنگ كس بازو
در اقتفاى طرز حكيم منوچهرى شصت كله دامغانى
فعان ازين درنده شير و كار او * كه هركه شير نر كند شكار او
ز گوشت گرد نان بود كباب او * ز خون پردلان بود عقار او
ز نتن كام او پديد بوى مى * ز چشم سرخ او عيان خمار او
كه برپرد ز تاب تيرسان او * كه وارهد ز چنگ تيغسار او
فسوس آنكه رفته زى كنام او * دريغ آنكه خفته در كنار او
همى به رمز شكوه چون زنان چرا * ازين سپهر و شيرمرد خوار او
ز كيد اختران و جور دشمنان * بماندم از حبيب و از جوار او
برفت يار و من بماندم اى فغان * پريش او نژند او نزار او
كنون كه مرتع دگر مقر او * كنون كه مربع دگر مزار او
چه لذتم ز ربع و از تلال او * چه راحتم ز دير و از ديار او
گرفتم اينكه بسدين جدير او * گرفتم اينكه مرمرين جدار او