تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1930

مساهمون:

ص١٩٣٠
از خون جگر حقيرتر مرجان * در قطرهء اشك خوارتر لؤلؤ صد دين تاراج زلفكى كافر * صد جان يغماى خالكى هندو از دخمهء اژدها گريز اى گور * وز زخمهء صولجان بره‌اى گو شيدا چه شدى به سحر اين جوزن * مفتون چه شدى به چهر اين جادو اين جوزن راست هردمى صد مرد * اينجا دور است هر شبى صد شو اين آتش تند را مخوان لاله * وين حنظل خرد را مدان ليمو بنگر كه چه گشت بهمن و رستم * برگو كه كجاست بيژن و برزو بانوى مداين آنكه خسرو ساخت * قصريش كه سود بر فلك پهلو فرهاد صفت كنون باملايش * هر فاخته‌يى به ناله كوكو هر چار به چارعنصر اينك پست * بنا و بنا و بانى و بانو گه بيضه نهد به سقف آن عصفور * گه خانه كند به كاخ آن راسو ها پنجه مزن به چنگ كس بى جا * ها رنجه مكن به جنگ كس بازو

در اقتفاى طرز حكيم منوچهرى شصت كله دامغانى

فعان ازين درنده شير و كار او * كه هركه شير نر كند شكار او ز گوشت گرد نان بود كباب او * ز خون پردلان بود عقار او ز نتن كام او پديد بوى مى * ز چشم سرخ او عيان خمار او كه برپرد ز تاب تيرسان او * كه وارهد ز چنگ تيغ‌سار او فسوس آنكه رفته زى كنام او * دريغ آنكه خفته در كنار او همى به رمز شكوه چون زنان چرا * ازين سپهر و شيرمرد خوار او ز كيد اختران و جور دشمنان * بماندم از حبيب و از جوار او برفت يار و من بماندم اى فغان * پريش او نژند او نزار او كنون كه مرتع دگر مقر او * كنون كه مربع دگر مزار او چه لذتم ز ربع و از تلال او * چه راحتم ز دير و از ديار او گرفتم اينكه بسدين جدير او * گرفتم اينكه مرمرين جدار او