تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1929

مساهمون:

ص١٩٢٩
به كافر در آن نبرد به مردان مرد كرد * كه كافور چرخ خورد ز مردى پى عنن بدين‌سان چكامه‌اى پى بار نامه‌اى * همانا ز خامه‌اى نيارد به غير من ز اصحاب طبع و حرف به بحرى چنين شگرف * كه انديشه كرده صرف چو اين طبع ذو فطن پى من به فر شاه كنون بر فراز ماه * سخنهاى من گواه به اقرار اهل‌فن بداند ز قير مشك شه و دمعه از سرشك * خود آگه بود پزشك بر آماس و بر سمن تنند ارچه هر دو تار بود راه بىشمار * ز زرتار مرد كار به ديباى تارتن نه شير درفش نيز به شبه است شيروش * نه مردم گياه نيز به شكل است مردون كس ار شير داندش بخندند سربه‌سر * كس ار مرد خواندش برنجند تن به تن

در جواب قصيدهء حكيم ناصرخسرو علوى

كم گوى ز اين و كيف و از ماهو * پر گوى كه لا إله الا هو تا گردد آهوى دلت چون شير * تا گردد شير نفس چون آهو شير است چو قلب گشت بىپرده * آهو است چو نفس گشت بىآهو آن كس كه بگرد قبهء مينا * هم بهر تو كرد روضهء مينو دست تو همىكشد به باغ خلد * چون چشم تو بسته است گويى كو بارى بگشا دو چشم و بنگر دوست * با خود بزدا مشام و بشنو بود گر گويى چشم من چرا بستند * چون هست كنون گشادنش نيكو بستند بلى ولى تو را دادند * در بستن و گشادنش نيرو تو يك تو نه‌اى يكى بصر بگشاى * خود را چو بصل نظاره كن صد تو اى علت روزكوريت در چشم * دارو كن چشم‌درد خود دارو ور نور لقا ببايدت بركش * چشمان را سرمه فمن يرجو تا چينى خار خويش گل در گل * تا بينى يار خويش رودررو در هر كاكل نشان آن كاكل * در هر گيسو سواد آن گيسو در عرصهء عشق صيدگه بسيار * كش‌بازان بشكنند از تيهو بوم اينجا نكته‌گوتر از بيغاست * عصفور دليرتر هم از بيغو
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1929 | رضا قليخان هدايت