به كافر در آن نبرد به مردان مرد كرد * كه كافور چرخ خورد ز مردى پى عنن
بدينسان چكامهاى پى بار نامهاى * همانا ز خامهاى نيارد به غير من
ز اصحاب طبع و حرف به بحرى چنين شگرف * كه انديشه كرده صرف چو اين طبع ذو فطن
پى من به فر شاه كنون بر فراز ماه * سخنهاى من گواه به اقرار اهلفن
بداند ز قير مشك شه و دمعه از سرشك * خود آگه بود پزشك بر آماس و بر سمن
تنند ارچه هر دو تار بود راه بىشمار * ز زرتار مرد كار به ديباى تارتن
نه شير درفش نيز به شبه است شيروش * نه مردم گياه نيز به شكل است مردون
كس ار شير داندش بخندند سربهسر * كس ار مرد خواندش برنجند تن به تن
در جواب قصيدهء حكيم ناصرخسرو علوى
كم گوى ز اين و كيف و از ماهو * پر گوى كه لا إله الا هو
تا گردد آهوى دلت چون شير * تا گردد شير نفس چون آهو
شير است چو قلب گشت بىپرده * آهو است چو نفس گشت بىآهو
آن كس كه بگرد قبهء مينا * هم بهر تو كرد روضهء مينو
دست تو همىكشد به باغ خلد * چون چشم تو بسته است گويى كو
بارى بگشا دو چشم و بنگر دوست * با خود بزدا مشام و بشنو بود
گر گويى چشم من چرا بستند * چون هست كنون گشادنش نيكو
بستند بلى ولى تو را دادند * در بستن و گشادنش نيرو
تو يك تو نهاى يكى بصر بگشاى * خود را چو بصل نظاره كن صد تو
اى علت روزكوريت در چشم * دارو كن چشمدرد خود دارو
ور نور لقا ببايدت بركش * چشمان را سرمه فمن يرجو
تا چينى خار خويش گل در گل * تا بينى يار خويش رودررو
در هر كاكل نشان آن كاكل * در هر گيسو سواد آن گيسو
در عرصهء عشق صيدگه بسيار * كشبازان بشكنند از تيهو
بوم اينجا نكتهگوتر از بيغاست * عصفور دليرتر هم از بيغو