تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1927

مساهمون:

ص١٩٢٧
زين همه سيمين ملخ كه آمده آرى * خود چه عجب گر نمانده سبزه به كيهان گردون گويى گشاده دكهء نداف * ور نه چرا پر ز پنبه ساخته دكان برگ و شكوفه قريب يكدگرستند * برگ ندارند و پرشكوفه درختان نيست بهاران و طرفه بين تو كه دردى * پرسمن و نسترن شد است گلستان شاخ مگر زخم داشت كور اجراح * مرهم بنهاد و پنبه‌هاش نمايان يا يرقان داشت باغ كاين هه كافور * داده سپهرش به دفع علت يرقان مادر بر طفل خويش جان دهد از شير * بهر چه اطفال باغ اينك بىجان مىنمكند از چه كودكان رضيعش * افيون ماليده گرنه مام به پستان نى كه مهندس قرار داده كه از عاج * فرش شود صحن اين فراخته ايوان تا ننهد پاى بر زمين گل‌اندود * گاه خراميدنش امير سخن‌دان هرجا تيغش كشيده كوه نشابور * هرجا لعلش گشاده كان بدخشان

ايضا

خون نافه شود هرچند از گردش گردون * زين نافه كه بر گرد رخت شد دل من خون گويند كه هركس گنهى كرده مر او را * رخسار سيه گردد و ديدار دگرگون رويم سيه آن روى سپيد ارچه سيه شد * ما ناگنهى كردى در ايزد بىچون بر گردن خود گيرم يكسر گنهت را * جز جور و جفا كردن با عاشق محزون زيراكه دل عبد بود مخزن معبود * بس گوهر اسرار در آن مخزن محزون آن رخ كه چو ديباج سپيدى بود از نور * آوخ شده امروز چرا نيزه چو اكسون بر ماه رخ و گلشن روى تو كشيدند * از مشك سيه هاله و از عنبر برهون از انبهى موران ظاهر نه طبرزد * در تيرگى عنبر پيدا نه طبرخون روى تو چو كانون پرآذر بود از رنگ * آن خط چو عنبر نه عجب بر سر كانون تيره شودم ديده از آن تيره خط ارچه * نور بصر افزايد ديباى شبه‌گون تا ننگرم اندر مهر يا كم شودم مهر * شد مهر رخت منكسف از كينهء گردون روى تو سيه كرد و مرا حال تبه كرد * پراختر شد عبهرم از اختر واژون