تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1928

مساهمون:

ص١٩٢٨
افزون نگرم شمس تو را تا به كسوف است * خورشيد چو گيرد نگرندش بلى افزون آباد نماند رخ چون روم تو كانجا * هر شب سپه زنگى آرند شبيخون فردا همگى برند از مهر تو پيوند * آنان كه به جان امروز بر چهر تو مفتون در لشكر رومى و حبش جنگى افتاد * زان جنگ به غارت شد سرمايهء قارون گويى كه غلامان سياه ملك البحر * بردند به غارت ز عدن لؤلؤ مكنون يا خامهء تحرير محقق پى تحرير * بر صفحهء سيمين زد خطهاى شبه‌گون

در مدح نواب شاهزاده شجاع السلطنه

يكى سرو ناز برد شكيبم به مكر و فن * به رخ ماه سروقد به قد سرو سيم‌تن مليحى ترانه‌گوى صبيحى بهانه‌جوى * حريفى چمانه‌كش ظريفى چغانه‌زن به ماهش خط زره خم قطره‌اش فره * گره در پى گره شكن در پى شكن به مو تودهء عبير به رو سودهء عقيق * عبيرى نه در عرب عقيقى نه در يمن به نرگس برش هلال به غنچهء درش لآل * هلالى نه بر سپهر لآلى نه در عدن يكى عقده‌اش به موى كه ها اين مرا ميان * يكى غنچه‌اش به گل كه نك اين مرا دهن ميانش نديده كس جز آنگه كه با كمر * دهانش نديده كس جز آنگه كه در سخن برش سيم نافه‌بوى لبش شهد نكته‌گوى * به سيم‌اندرش حجر به شهداندرش پرن به صفحهء رخش ز خط يكى سطر بىغلط * كه آن سطر را فقط از آن خال راهزن تو گويى كه جيش شاه گذر مىكند ز راه * غبارش به روى ماه نمود است خوش وطن ملكزاده بزرگ جهان‌داور سترك * كش از داد ميش و گرگ به يك مرتع و چمن جهاندار بىعديل كه طبعش چو رود نيل * همه خلق او جميل همه خلق او حسن يكى چرخ پرشرر چو مغفر نهد به سر * يكى بيشه شير نر چو جوشن كند به تن به دانش چو جبرئيل به جنبش چو رود نيل * به بازو چو زنده‌پيل به نيرو چو كرگدن رخش ماه هاله‌دار قدش سرو لاله‌آر * كفش ابر ژاله‌بار دلش بحر موجه‌زن ازو خورده مائده وزو برده فايده * اگر معن زايده و گر سيف ذو يزن ببخشش كند چو ميل گهر زو روان چو سيل * يكى دربرد به كيل يكى زر كشد به من