تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1926

مساهمون:

ص١٩٢٦
يكى آتش آب پيكر به دستش * كه با خوى بهرام و با روى كيوان نه يونس چو يونس مقامش به ماهى * نه يوسف چو يوسف مكانش به زندان يكى كافرى تيره‌رخ همچو هندو * كزو سرخ‌رو گشته كيش مسلمان به فعلى كه در دست داماد احمد * بدان فعل در دست داماد سلطان به پيشش چه خارا چه ديبا چه توزى * به زخمش چه خارا چه جوشن چه خفتان برش كوه چون در بر شعله پنبه * برش سنگ چون در بر ماه كتان

در مدح سلطان عهد ناصر الدّين شاه

غرهء ماه مه سرو قد سيم‌سرين * بر سرم آمد با طرهء پرحلقه و چين غره‌اش كرد همه حجرهء من سيم آكند * طره‌اش كرد همه كلبهء من مشك‌آگين حلقه‌زن جعد بن گوشش همچون كژدم * پرشكن زلف بر دوشش همچون تنين آن بنفشه‌خط او رسته به زير سنبل * وان سيه‌سنبل او حلقه به روى نسرين رخ همچون گل او با لب همچون شكرش * از پى قوت دل گلشكرى داشت عجين طره پيش رخم آورد و لبم در بر لب * پرسشى كرد به طرزى خوش و لفظى شيرين كآخر اى پيرك از پنجه بگذشته چو تير * با قد همچو كمان زود شدى چله‌نشين خيز تا چند فتادستى تن در بستر * خيز تا چند نهادستى سر بر بالين خاصه كاغاز بهار است گه عيش و شكار * چون خطم سبز چمنها ز مه فروردين شاه ابو السيف ابو النصر كه در نام و صفت * حامى شرع محمد بود و ناصر دين هوس چاكرى او كند اندر دل خاك * نام او چون شنود ناصر دين در غزنين شهر پرجنت سازد چو بخندد از مهر * دهر پردوزخ گردد چه بغرد از كين صد هزار است فزون فوج نظاميش به ملك * صد هزار است فزون خيل ركابيش به زين

و له

خازن كيهان فروشكست در كان * سيم پراكند بر سراچهء امكان سيم‌فشانى بىشمر چو نظر كرد * گشت ز خجلت نهفته آن زر رخشان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1926 | رضا قليخان هدايت