تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1925

مساهمون:

ص١٩٢٥
به ديباى فيروزه‌گون عكس باده * چو بر چرخ فيروزه‌گون مهر رخشان تو گفتى كه آرد همىتاب و پرتو * به كان نشابور و كوه بدخشان تو گفتى از آن مل هوا شد مىآگين * چنان چون از آن گل سرا شد گلستان برين زار لاغر بپيمود ساغر * ببخشاد يزدان كه بخشود جانان دل و زهد و دين رفت چون مستى آمد * رود اهرمن چون درآيد سليمان چو خورشيد رخشد كند جلوه شب‌پر * چو مهتاب تابد برد صرفه كتان به دستش گهى بوسه دادم چو ساغر * به پايش گهى سر نهادم چو دامان به پيش رخش گه چو زلفش خميده * به گرد سرش گه چو كاكل پريشان چو كودك خروشد بلى شير نوشد * چو بيژن نكوشد چه كامش ز هومان سعادت نيابى به وصل از چكامه * و گر خود تو مسعود بن سعد سلمان پى سيم جويى ره مدح‌گويى * سپردم من و كردم اين قصه عنوان بخوانم كنونش به شه گرچه دانم * كه لؤلؤ ره‌آورد نبود به عمان به بازيچه داند همى برز و برزو * به سرپنجه پيچد همى دست دستان ببرد به صمصام برنده صخره * بسنبد به پيكان سنبنده سندان به توفان ولى راست لطفش چو كشتى * به كشتى عدو راست قهرش چو توفان به سم سمندش چه كوه و چه كوهه * به خم كمندش چه هوم و چه هومان ز چرخ مقالش يكى سعد سعدى * ز بحر كمالش يكى قطره قطران تعالى اللّه آن اشقر برق پويه * چو وهم سخن فهم و راى سخنران نه برقست و برقست هنگام پويه * نه بادست و باد است در وقت جولان نه رعد است و رعد است خواهد چو شيهه * نه سيلست و سيل است جويد چو طغيان به عالم پناهى چو سد سكندر * به كيهان‌نوردى چو تخت سليمان چو كشتى به دريا چو باران ز بالا * چو آهو به صحرا چو صرصر به ميدان خداوند پركوهه زين او بر * چو خورشيد رخشان به گردون گردان رخ خاك از تيغ شه همچو لاله * قد خصم از لون خون همچو مرجان كمند پر از حلقه پهلوى توسن * چو از كه سراشيب پيچنده ثعبان