به ديباى فيروزهگون عكس باده * چو بر چرخ فيروزهگون مهر رخشان
تو گفتى كه آرد همىتاب و پرتو * به كان نشابور و كوه بدخشان
تو گفتى از آن مل هوا شد مىآگين * چنان چون از آن گل سرا شد گلستان
برين زار لاغر بپيمود ساغر * ببخشاد يزدان كه بخشود جانان
دل و زهد و دين رفت چون مستى آمد * رود اهرمن چون درآيد سليمان
چو خورشيد رخشد كند جلوه شبپر * چو مهتاب تابد برد صرفه كتان
به دستش گهى بوسه دادم چو ساغر * به پايش گهى سر نهادم چو دامان
به پيش رخش گه چو زلفش خميده * به گرد سرش گه چو كاكل پريشان
چو كودك خروشد بلى شير نوشد * چو بيژن نكوشد چه كامش ز هومان
سعادت نيابى به وصل از چكامه * و گر خود تو مسعود بن سعد سلمان
پى سيم جويى ره مدحگويى * سپردم من و كردم اين قصه عنوان
بخوانم كنونش به شه گرچه دانم * كه لؤلؤ رهآورد نبود به عمان
به بازيچه داند همى برز و برزو * به سرپنجه پيچد همى دست دستان
ببرد به صمصام برنده صخره * بسنبد به پيكان سنبنده سندان
به توفان ولى راست لطفش چو كشتى * به كشتى عدو راست قهرش چو توفان
به سم سمندش چه كوه و چه كوهه * به خم كمندش چه هوم و چه هومان
ز چرخ مقالش يكى سعد سعدى * ز بحر كمالش يكى قطره قطران
تعالى اللّه آن اشقر برق پويه * چو وهم سخن فهم و راى سخنران
نه برقست و برقست هنگام پويه * نه بادست و باد است در وقت جولان
نه رعد است و رعد است خواهد چو شيهه * نه سيلست و سيل است جويد چو طغيان
به عالم پناهى چو سد سكندر * به كيهاننوردى چو تخت سليمان
چو كشتى به دريا چو باران ز بالا * چو آهو به صحرا چو صرصر به ميدان
خداوند پركوهه زين او بر * چو خورشيد رخشان به گردون گردان
رخ خاك از تيغ شه همچو لاله * قد خصم از لون خون همچو مرجان
كمند پر از حلقه پهلوى توسن * چو از كه سراشيب پيچنده ثعبان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1925
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٢٥