تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1924

مساهمون:

ص١٩٢٤
بگفتم اين نغز بيت چنان كه مسعود سعد * ويژه همىنوش مى كه گشت گيتى جوان

ذكر ورود خاقان و مدح ميرزا محمد تقى علىآبادى صاحب‌ديوان

دوشينه به من همدمى سخن‌دان * مىكرد سخن از ورود خاقان كاينك گرهى چون سروش بر ديو * زى ملكت جم با كه با سليمان هر سو ز چه از سيل خيل دارا * هرجا ز چه از موج فوج سلطان گويى كه به سيل اندر است البرز * گويى كه به موج اندر است عمان سيلى كه به بحر بلا چو كشتى * خيلى كه به نار وغا چو توفان موجى كه از آن موج سفته خارا * فوجى كه از آن فوج رخنه سندان بشكسته به كوپال برز برزوى * بربسته به چنگال دست دستان ها درگه جمشيد و كاخ خورشيد * نك خرگه خاقان و بام كيوان هم اهل كمال اندر اين فراهم * هم اهل جمال اندر آن فراوان ليكن رخ اين دلبران و اغيار * اما در آن خواجگان و دربان گنجى كه بر آن گنج وهم ارقم * خلدى كه در آن خلد سهم نيران خود خوى نكو به ز روى نيكو * كاين باقى وان بىبقا به كيهان

ايضا

سحرگه كه رخشيد خورشيد رخشان * جهان شد به نورش چو كان بدخشان همان سيم‌تن سروم از در درآمد * كه ناورده سروى بدان قد گلستان دو دسته‌گل اندرش از نافه پيدا * دو دسته در اندرش در غنچه پنهان به مرجان درش رسته دو رسته لؤلؤ * به لؤلؤ برش هشته دو رشته مرجان به چهره برش خط چو در لاله سبزه * به سينه درش دل چو در سيم سندان از آن غنچه غنجى و دل در پى دل * از آن غمزه غمزى و جان بر سر جان يكى جام در دست از سيم ساده * درو لب‌به‌لب لعل را مى چو رمان تو گفتى كه پرلعل ناب است كشتى * همى لرزه آرد به دو موج عمان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1924 | رضا قليخان هدايت