بگفتم اين نغز بيت چنان كه مسعود سعد * ويژه همىنوش مى كه گشت گيتى جوان
ذكر ورود خاقان و مدح ميرزا محمد تقى علىآبادى صاحبديوان
دوشينه به من همدمى سخندان * مىكرد سخن از ورود خاقان
كاينك گرهى چون سروش بر ديو * زى ملكت جم با كه با سليمان
هر سو ز چه از سيل خيل دارا * هرجا ز چه از موج فوج سلطان
گويى كه به سيل اندر است البرز * گويى كه به موج اندر است عمان
سيلى كه به بحر بلا چو كشتى * خيلى كه به نار وغا چو توفان
موجى كه از آن موج سفته خارا * فوجى كه از آن فوج رخنه سندان
بشكسته به كوپال برز برزوى * بربسته به چنگال دست دستان
ها درگه جمشيد و كاخ خورشيد * نك خرگه خاقان و بام كيوان
هم اهل كمال اندر اين فراهم * هم اهل جمال اندر آن فراوان
ليكن رخ اين دلبران و اغيار * اما در آن خواجگان و دربان
گنجى كه بر آن گنج وهم ارقم * خلدى كه در آن خلد سهم نيران
خود خوى نكو به ز روى نيكو * كاين باقى وان بىبقا به كيهان
ايضا
سحرگه كه رخشيد خورشيد رخشان * جهان شد به نورش چو كان بدخشان
همان سيمتن سروم از در درآمد * كه ناورده سروى بدان قد گلستان
دو دستهگل اندرش از نافه پيدا * دو دسته در اندرش در غنچه پنهان
به مرجان درش رسته دو رسته لؤلؤ * به لؤلؤ برش هشته دو رشته مرجان
به چهره برش خط چو در لاله سبزه * به سينه درش دل چو در سيم سندان
از آن غنچه غنجى و دل در پى دل * از آن غمزه غمزى و جان بر سر جان
يكى جام در دست از سيم ساده * درو لببهلب لعل را مى چو رمان
تو گفتى كه پرلعل ناب است كشتى * همى لرزه آرد به دو موج عمان