يارى به روى آشنا و زوى بيگانه چشم * قديش چون نارون لبيش چون ناردان
نام پژوهيدمش كه آيد او از چه مرز * بگفت نامم سروش و آيم از آسمان
فرونهادم به پيش ملكوتى نامهيى * كه اينك اين پاك وحى من ملكى ترجمان
به لفظ ظلماتوش به معنى آب خضر * وليك صد آب خضر به ظلمتش در نهان
دانستم از قياس كاين درر بحرز است * از صدف طبع شاه بهمن دارا سنان
رايش همچون رخش طبعش همچون دلش * اين مهرى بىزوال وان بحرى بيكران
چو باشد آن بذل ور محيط از آن تنگدل * چو گردد اين جلوهگر سحاب ازين خوىفشان
فزايد او حرص و آز نمايد او ظلم و جور * شده بدين چار خوى به دو جهان داستان
حرصش اما به جود آزش اما به بذل * ظلمش اما به بحر جورش اما به كان
جود ازو در گله بذل ازو در انين * يم از وى در نفير كان از وى در فغان
روزى كز بهر مرگ پلها بندد اجل * دمى كه از بيدبرگ جوها گردد روان
كوه بتوفد ز صف بحر بخوشد ز تف * شود در اندر صدف به رنگ بيجادهسان
ز خون شيران نگار ببسته ختلى سمند * ز جسم پيلان گذار بجسته خطى سنان
ببينى از تاب خون پشت زمين لالهزار * بيايى از نوك رمح روى هوا نيستان
به نيزهء سرفراز به خنجر سرگراى * به ناوك سرسبك بگرزهء سرگران
بسنبدى دشت و كوه بسوزدى خشك و تر * بدوزدى اسب و مرد بسايدى جسم و جان
گفتم بيتى درست زينسان اشكسته زانك * گويد اشكسته نغز كودك كژمژ زبان
مراست از پنج پنج دو شش مه افزون به سال * چو راد اسفنديار به قطع اين هفتخوان
دفترم از هشت و نه فزون و اندر تمام * سر معانى پديد راز نهانى عيان
ولى بدين مايه علم عالم گفتم خداست * خود را گر ديدهام جز دوسه تن قدردان
به دهر كار كجى راست بود همچو تير * كاو را بر روى خلق پشت بود چون كمان
صندل و مندل ز چوب بيايد آنگه تميز * كه اين نشاند صداع وان كشاند دخان
مرد هنر از ميان بمانده خوش بر كنار * وانگهش اندر كنار جا كه برفت از ميان
زينت دانشوران تنها دانش بس است * پرن شد از تن شريف نه پيكر از پرنيان
شيوهء درويشيم لب از شكايت بدوخت * و گرنه برخواندمى لختى از اين داستان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1923
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٢٣