تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1923

مساهمون:

ص١٩٢٣
يارى به روى آشنا و زوى بيگانه چشم * قديش چون نارون لبيش چون ناردان نام پژوهيدمش كه آيد او از چه مرز * بگفت نامم سروش و آيم از آسمان فرونهادم به پيش ملكوتى نامه‌يى * كه اينك اين پاك وحى من ملكى ترجمان به لفظ ظلمات‌وش به معنى آب خضر * وليك صد آب خضر به ظلمتش در نهان دانستم از قياس كاين درر بحرز است * از صدف طبع شاه بهمن دارا سنان رايش همچون رخش طبعش همچون دلش * اين مهرى بىزوال وان بحرى بيكران چو باشد آن بذل ور محيط از آن تنگدل * چو گردد اين جلوه‌گر سحاب ازين خوىفشان فزايد او حرص و آز نمايد او ظلم و جور * شده بدين چار خوى به دو جهان داستان حرصش اما به جود آزش اما به بذل * ظلمش اما به بحر جورش اما به كان جود ازو در گله بذل ازو در انين * يم از وى در نفير كان از وى در فغان روزى كز بهر مرگ پلها بندد اجل * دمى كه از بيدبرگ جوها گردد روان كوه بتوفد ز صف بحر بخوشد ز تف * شود در اندر صدف به رنگ بيجاده‌سان ز خون شيران نگار ببسته ختلى سمند * ز جسم پيلان گذار بجسته خطى سنان ببينى از تاب خون پشت زمين لاله‌زار * بيايى از نوك رمح روى هوا نيستان به نيزهء سرفراز به خنجر سرگراى * به ناوك سرسبك بگرزهء سرگران بسنبدى دشت و كوه بسوزدى خشك و تر * بدوزدى اسب و مرد بسايدى جسم و جان گفتم بيتى درست زين‌سان اشكسته زانك * گويد اشكسته نغز كودك كژمژ زبان مراست از پنج پنج دو شش مه افزون به سال * چو راد اسفنديار به قطع اين هفتخوان دفترم از هشت و نه فزون و اندر تمام * سر معانى پديد راز نهانى عيان ولى بدين مايه علم عالم گفتم خداست * خود را گر ديده‌ام جز دوسه تن قدردان به دهر كار كجى راست بود همچو تير * كاو را بر روى خلق پشت بود چون كمان صندل و مندل ز چوب بيايد آنگه تميز * كه اين نشاند صداع وان كشاند دخان مرد هنر از ميان بمانده خوش بر كنار * وانگهش اندر كنار جا كه برفت از ميان زينت دانشوران تنها دانش بس است * پرن شد از تن شريف نه پيكر از پرنيان شيوهء درويشيم لب از شكايت بدوخت * و گرنه برخواندمى لختى از اين داستان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1923 | رضا قليخان هدايت