تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1921

مساهمون:

ص١٩٢١
دو وقت بايد از وقتها فزون مى خورد * كه حكم عقل چنانست و راى عشق چنين يكى چو برشود از ماه رايت نيسان * يكى چو دررسد از راه موكب تشرين مرا خوش آيد چشمى به‌سان چشم غزال * مرا خوش آيد زلفى به بوى نافهءچين چه چشم چشمى پرناز و خواب و غمزه و سحر * چه زلف زلفى پرپيچ پرپيچ‌وتاب و حلقه و چين ز ناف و سينه و پستان دو عضو خواهم بيش * يكى چو موى نزار و يكى چو كوه سمين مرا ز سيم كسى گر تلى دهد به مثل * چنان سرور نيابم كز آن تل سيمين بلى من اينم گر كافرم و گر مؤمن * من اين چنينم گر خائنم و گر كه امين ز دهر زاده و صدره به است شه از دهر * كه بىگمان ز صدف بهتر است در ثمين نه نطفه ماء مهين است و مردم از نطفه است * هزارباره به است آدمى ز ماء مهين سپهر ما همه قوت به جنب قدرت اوست * چنان محقر و عاجز كه در مشيمه جنين چنان مطابق تدبير او رود تقدير * كه كودكى را پيرى همىكند تلقين

و له فى التشبيب

گيتى دگر از فر فرودين * بر خلد برافشاند آستين پرشعرى و پروين و پرسهيل * گلشن ز شكوفه است و ياسمين گويى كه زمين گشت آسمان * يا گشت مگر آسمان زمين چيزى ز امانت نگه نداشت * الحق كه بود خاك بس امين يكباره برافكند از شكم * بود آنچه ز گوهر درود فين اندر عجبم كز چه خاسته است * بر باد صبا مر شمر به كين كاين راز ملاقات آن همى * انبوه شود بر به روى چين اكنون‌كه چمن گشته چون بهشت * ما و مى و غلمان و حور عين پيموده بتى مايهء سرور * بسروده تنى چنگ را متين هم لاغر و هم فربى آمده * اعضاش ولى نغز و دلنشين آن عضو كه آن لاغرش ميان * وان عضو كه آن فربهش سرين هم نيز نزار و سمين شده * دو چيز دگرش آن دو هم گزين