ايضا
گويى كه زادگان مه و مهر و بحر و كان * خود را فكندهاند به باغ خدايگان
بينى ز سوسن و گل و شببوى و شنبليد * يا بى ز ياس و لاله و نسرين و ارغوان
پيروزه و زمرد و بيجاده و عقيق * مرجان و لعل و لؤلؤ و الماس و بهرمان
از ابر رشتهرشته چكد در شاهوار * وز خاك تودهتوده دمد گنج شايگان
زان رشتهرشته رشته لؤلؤ است پى سپر * زان تودهتوده تودهء ياقوت رايگان
آكندهاند گويى در باد غاليه * گستردهاند گويى بر خاك پرنيان
چون موبدان بر آذر برزين به زمزمه * مرغان زندباف به گل گشته زند خوان
سار سيه ز زردهء گل گشته جبهه زرد * چون هندويى به ناصيه بر رنگ زعفران
زيباگل دو روى شگفتا كه در بهار * گويى كه بروزيده بر او باد مهرگان
رويى از آن چو چهرهء برناى مىگسار * رويى دگر چو گونهء پيران ناتوان
تابنده عكس سرخگل از ژرف آبگير * چونان كه جرم مريخ از نيلى آسمان
چون مهرههاى سيمين بر سبز تختهنرد * غنچه گل سپيد درفشان ز آبدان
آن ميوههاى نارس آويخته به شاخ * چون دانههاى زمرد از سبز ريسمان
منقار و بال طوطى گرديده سرخ و سبز * لاله بخورد و خفت به سبزه ز بستان
گلبن چو آشيانهء طوطى و غنچهها است * منقار طوطيان كه نمايد ز آشيان
خسرو فراز تخت فريدون و همچو جم * جامى به پيشگه كه عيان اندر آن جهان
زيبنده همچو هستى و پاينده چون خرد * يابنده همچو دانش و تابنده چون روان
زيبنده همچو عشق فريبنده چون شباب * بايسته همچو ديده و شايسته همچو جان
در طبع همچو آتش و در طعم چون گلاب * در رنگ همچو لاله و در بوى همچو بان
بر خاك مرده جرعه آن پاشد ار كسى * رويد به رنگ روين مغزش در استخوان
كوه بدخش ديد درخشى از آن به خواب * زان تا به حشر لعل همىرويدش ز كان
هم آتش و هم آب و به تفسير معنىاش * تيغ امير و لعل نگارين دو ترجمان
درياى آتشين به بلورينه ساتكين * چون قهر شهريارى در لطف او نهان
روزى كه بر فلك رسد از خستگان خروش * بر خرگه ملك رسد از بستگان فغان