تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1918

مساهمون:

ص١٩١٨

ايضا

گويى كه زادگان مه و مهر و بحر و كان * خود را فكنده‌اند به باغ خدايگان بينى ز سوسن و گل و شب‌بوى و شنبليد * يا بى ز ياس و لاله و نسرين و ارغوان پيروزه و زمرد و بيجاده و عقيق * مرجان و لعل و لؤلؤ و الماس و بهرمان از ابر رشته‌رشته چكد در شاهوار * وز خاك توده‌توده دمد گنج شايگان زان رشته‌رشته رشته لؤلؤ است پى سپر * زان توده‌توده تودهء ياقوت رايگان آكنده‌اند گويى در باد غاليه * گسترده‌اند گويى بر خاك پرنيان چون موبدان بر آذر برزين به زمزمه * مرغان زندباف به گل گشته زند خوان سار سيه ز زردهء گل گشته جبهه زرد * چون هندويى به ناصيه بر رنگ زعفران زيباگل دو روى شگفتا كه در بهار * گويى كه بروزيده بر او باد مهرگان رويى از آن چو چهرهء برناى مىگسار * رويى دگر چو گونهء پيران ناتوان تابنده عكس سرخ‌گل از ژرف آبگير * چونان كه جرم مريخ از نيلى آسمان چون مهره‌هاى سيمين بر سبز تخته‌نرد * غنچه گل سپيد درفشان ز آبدان آن ميوه‌هاى نارس آويخته به شاخ * چون دانه‌هاى زمرد از سبز ريسمان منقار و بال طوطى گرديده سرخ و سبز * لاله بخورد و خفت به سبزه ز بستان گلبن چو آشيانهء طوطى و غنچه‌ها است * منقار طوطيان كه نمايد ز آشيان خسرو فراز تخت فريدون و همچو جم * جامى به پيشگه كه عيان اندر آن جهان زيبنده همچو هستى و پاينده چون خرد * يابنده همچو دانش و تابنده چون روان زيبنده همچو عشق فريبنده چون شباب * بايسته همچو ديده و شايسته همچو جان در طبع همچو آتش و در طعم چون گلاب * در رنگ همچو لاله و در بوى همچو بان بر خاك مرده جرعه آن پاشد ار كسى * رويد به رنگ روين مغزش در استخوان كوه بدخش ديد درخشى از آن به خواب * زان تا به حشر لعل همىرويدش ز كان هم آتش و هم آب و به تفسير معنىاش * تيغ امير و لعل نگارين دو ترجمان درياى آتشين به بلورينه ساتكين * چون قهر شهريارى در لطف او نهان روزى كه بر فلك رسد از خستگان خروش * بر خرگه ملك رسد از بستگان فغان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1918 | رضا قليخان هدايت