بهات ملك جهان جمله بيشتر دانم * مگر كه خاك كف پاى شهريار جهان
جهان دانش و درياى جود و كوه وقار * سپهر رادى و خورشيد فضل و چرخ توان
بر او و دشمن او كرده سال و مه ايزد * بر او و حاسد او كرده روز و شب يزدان
به طبع آتش چون آب و آب چون آتش * به فعل سندان چون موم و موم چون سندان
به كلك و تيغ گرايد چو دست اين دارا * به وقت تكيه به ايوان و پويه در ميدان
كند ز مرجان پرپر تيغ او دو صد دره * كند ز لؤلؤ پركلك او دو صد دامان
نهنگ دارد و ماهى و مار بحر كفش * ز گرز دشمن او بار و تيغ و تير و سنان
به دست اندرش اين هر سه چون عصاى كليم * مطيع و هر سه بر اعدا سه سحر خور ثعبان
چنين نمود و چنانشان همانكه چوب كليم * گهى نمود چنين و گهى نمود چنان
به حيرتم كه بدين ظلم و اين تطاول و جور * به عدل و داد چرا شهره گشتهاى به جهان
كف كريم تو محصول بحر و كان پرداخت * چنان به عنف كه شد خانمانشان ويران
نه اين جفا كه ز جود تو مىرسد بر بحر * نه اين ستم كه ز دست تو مىرود بر كان
يكى عقاب به زير اندرت كه گاه شتاب * به چشم اهل يقين است ديدنش به گمان
نه برق و برق صفت گاه پويه در جنبش * نه باد و باد اثر روز جلوه در جولان
يكى حسام به طرف كمر برت آونگ * چنان ز كوه سراشيب اژدرى غضبان
نه يونس است و چو يونس مكان او ماهى * نه يوسف است چو يوسف مقام او زندان
شود چو عور ز خاراى و مغفر و جوشن * كند لباس چو خاراى و توزى و كتان
سزاى من كه همىگفتمى چه خوش باشد * كه شهريارى دانا بخيزد از كيهان
زمانه گفت بمان تا كه خسروى بينى * كه هر كمال بود با كمال او نقصان
هرآنكه خد را دانا شمارد و كامل * به دو بداند خود را كه ناقص و نادان
و له ايضا
اى نرگسش اى فتنهء دل و دين * اى آهوى مردم شكار مشكين
خونها چو زلال و تو همچو تشنه * دلها چو حمام و تو همچو شاهين
چينى صنمى رخت برده در هند * هندى بچهاى خانه كرده در چين