تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1914

مساهمون:

ص١٩١٤
اى كژدم‌شكل چند كژدم‌وار * گه دل بگزايى و زمانى جان دل زخم تو دارد و گرت در دل * بگذارم كار دل شود آسان زيراكه به زخم خسته كژدم * كژدم چو فرونهى كند درمان جاى تو فراز گنج لعل و در * زين روى رسد كه گويمت ثعبان اصل تو ز نار و خود تويى سركش * زين راه سزد كه خوانمت شيطان اى هندوى دزد چندمان چون خود * دارى ز لباس عافيت عريان دل بردى و جان ربودى و زين فعل * خاطر نشكيبدت زهى طغيان بسپارمت ار به چنگ من افتى * در لحظه به دست شحنهء سلطان تا بردارد سر از تنت با تيغ * چون دشمن شهريار جم دربان هوشنگ نهاد ناصر الدّين شه * در رزم و سخا چو رستم و قاآن روزى كه زمين ز مرد چون محشر * وقتى كه هوا ز گرد چون قطران چون افعى گنج تيرها قاتل * چون مار شكنج رمحها پيچان دزديده شكم به پشت هفت آبا * از بيم سنان و آفت پيكان پر كرده شكم ز حمل چاراخشيج * از دودهء خاك و زاده انسان صحراى خلاف مبدا لاله * درياى مصاف منبت مرجان هر گوشه هزار برق در تابش * هر جاى هزار باد در جولان بر باد نشسته خسرو جمجاه * برقى در دست سركش و سوزان پوينده تكاورى كه چاراركانش * در چار محل به طبع چاراركان آبست روان شود چو در صحرا * باد است دوان شود چو در ميدان خواهد چو درنگ خاك ازو خسته * جويد چو شتاب نار ازو حيران در پويه پرد به پيشش ار قلزم * وز سم سبند به زيرش ارسندان تيغى است به كف درش كه پندارى * ميغى است شراره‌بار و خون‌افشان نيلوفررنگ و بار نيلوفر * اين طرفه كه ديده لالهء نعمان زان افعى سبزرنگ زهرآگين * ريگ در و دشت دانهء رمان شعر من و مدح چون تويى حاشا * كاينجا با قل هزار چون سحبان