ابو المظفر فخر شهان محمد شاه * كه چاكرانش را فر نوذر و بهمن
چو گرزهاش به كتف بر بلاى روييندز * چو ناوكش بكمان در هلال رويينتن
تبارك اللّه از آن پيكر هلالى شكل * كه چون بلال ز نقص خسوف شد ايمن
نه ساده است و بود سادهوار آفت هوش * نه باده است و بود بادهوار مردافكن
غضب نداند و در دلش از غضب ناله * عصب ندارد و بر تنش از عصب جوشن
بچفته مارى ماند كزو بزايد مرغ * كه ديده مارى دايم به مرغ آبستن
تو مار ديدى اندام آن بود از پى * تو مرغ ديدى منقار آن بود ز آهن
به شكل پير و جوانان ز سهم او بهرم * بفعل حبلى و مردان ز بيم او بعنن
شگفت بين كه به يك روز صد پسر زايد * شگفتتر كه به صد روز باز استرون
نه خوشه است و نه جوز او بر خلاف سپهر * بسا عطارد را برج او بود مسكن
به ژرف طاقى ماند كه از زمينش به سقف * ستون نهند كز افتادگى شود ايمن
چو پير چلهنشينى است منحنى قامت * كه نيست خواب و خورش سال و مه به سرو علن
به شكل قامت پيران به رنگ ابروى زال * همش بلالى بالا و هم زريرين تن
اگرنه پير چرا چفته قامتش چون پير * و گرنه زال چرا بند بنهدش بهمن
كشد چو بانگ زهازه گه كشيدن شاه * به جان اعدا افتد هزاهز و شيون
در مدح خاقان كامران ناصر الدّين شاه
اى دام دل اى كلالهء جانان * اى غارت دين و آفت ايمان
مارى و بگرد مه زنى چنبر * زاغى و فراز گل كنى جولان
گاهت بالين ز توده سوريست * گاهت بستر ز لاله نعمان
هندويى و با مسيح همخوابه * فرعونى و با كليم همپيمان
كيوانى و مشتريت اندر زير * خود از بر مشترى بود كيوان
گر هندويى از چه مسكنت كعبه * ور اهرمن از چه در برت فرقان
گر راهب نيستى تو را در بر * پيوسته چراست كسوت رهبان
گويى كه يكى غراب پربسته * افتاده در آتش است و بالافشان